سراچه ی ذهن من

پاییز...

چقدر دلتنگ شدن میچسبد در این غروب های لطیف و هوس انگیز پاییزی!!

چقدر دلتنگ شدن بجاست در این غروب های پر از احساس..!!

هوای پاییزی را دوست دارم حتی دلتنگی هایش را,

هوای ملس پاییزی وادارم میکند تا خاطراتم را قدم بزنم و دلتنگ نداشته هایم بشوم و بیشتر اوقات دلتنگ خودم

پاییز زیباست پاییز ,مهربان است, حساس است

پاییز عاشق پیری است که باید فریادش زد

پاییز را باید سرود, نواخت ,درک کرد , استشمام کرد

پاییز را باید قدم زد, دوست داشت  و آغوش گرفت

پاییز را احترام واجب است...!

غروب و شب هایش را باید قدم زد

ستاره های شبش را باید نوازش کرد

برای مهتاب پاییز باید غزل خواند

پاپییز لطیف است ,احساس دارد, پاییز عاشق است

پاییز را باید درک کرد و فریاد زد دلتنگی هابش را

پاییز احساس دارد

پاییز عاشق است

و این منم دختری پاییزی اسیر اینهمه عاشقانه...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:33  توسط زهرا  | 

از گلایه تا گلایه...

این روزها از خودم فرار میکنم.

از خودم، واقعیت ها, نصیحت ها ,گوشزدها

مرددم ,آشفته و گاهی خسته

روزها و احساسات نازک من آنقدر آشفته گذشته است که بی حوصلگی هایم مرهمی می خواهد به وسعت قلبم

دلم دلگرمی و همدمی می خواهد از جنس خودم میان همین انسان ها

کسی که مرا با تمام خستگی هایم درک کند و دلتنگی و بغض هایم را دوست بدارد

و همواره مرهمم باشد, مرهم

دلم همراهی می خواهد از جنس خودم که تمام تلخی هایم را دوست بدارد و نوازش کند اخم هایم را

خدای مهربانم گلایه هایم را ببخش !

میدانم بهترین رفیق و همدمم هستی...

همراه و مرهم همیشگی و مطلق هستی ولی دل است دیگر بهانه میگیرد!

تو با خدایی خود به دل نگیر!

و کمکم کن این آشفتگی ها به خیر و زیبایی ختم شود...!!!

 

+خلاصه خیلی مظلومانه تولد من به فراموشی سپرده شد, خانواده خداروشکر درگیر عروسی بودند و دوستان مجازی هم مسافر سرزمین بی وفایی...

و من و زهرای درونم به این موضوع پی بردیم که در دل و ذهن کسی جایی نداریم البته منهای بانک ملت و جناب نصیری و آقای ش.

البته بعضی ها پیشاپیش تبریک گفته بودند ولی ولی ولی این ششم مهر مهمه.

+پاییز رو دوست دارم,کاش میتوانستم تمام خیابان های پاییزی رو قدم بزنم.

+نارنگی عزیز و خوشمزه   خوش آمدی,بوی نارنگی یعنی خوشبختی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 0:17  توسط زهرا  | 

اندر احوالات من...

گفتنی هایم زیاد بودند, حرف هایی بودند که باید اینجا عصیان می شدند

اینجا, سراچه ی ذهن من !

ولی ...

بگذریم , دلم برای تک تکتان تنگ شده بود , برای دوستان تلخ و شیرینم

برای شماها که در سراچه ی قلبم برای همیشه ماندنی هستید...

+هیچ جا خونه ی آدم نمیشه راست گفته اند, هیچ جا برای حرف های من وبلاگم نمیشه...

+دوست داشتنی و با شخصبت ترین دوستای مجازی , دوستای وبلاگی هستند و نه هیچ شبکه ی اجتماعی...

+هرچند خیلی گذشته ولی تولدت مبارک علی آقای خوب(مدیر محترم وبلاگ چهارراه آفتابی) , ان شاءالله خوشبخت و تندرست باشید.

+روزهایی پراز آرامش را سپری میکنم.

+این پست ویرایش خواهد شد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ساعت 3:24  توسط زهرا  | 

روز پدر...

حرف دلم دوکلمه بیشتر نیست, بابامو میخام...

 

+عیدتون مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:25  توسط زهرا  | 

در انتظار طلوع...

حال زمین بد است , خون از زمین می چکد...

گرگ ها بیش از پیش زوزه ی جنگ سر می دهند و عصیان می کنند بی حیایی و رذالت خود را...

زوزه میکشند و آشفته می شود رویاهای کودکان معصوم و بی گناه

زوزه میکشند و باغ آرزوی مادران به خزان می نشیند

گلایه هایم را از نامردان روزگار پیش تو آورده ام...

امام مهربانی ها!!!دلتنگی هایمان از غروب جمعه گذشته است تمام ساعت و لحظه هایمان سرد و دلتنگ میگذرد!

حال زمین بد است و به جای عدالت وعده داده شده ی تو , پر از خون , نفرت و سرقت است .

زمین زیبای خداوند پر از زشتی و جهالت است و

تو باید بیایی و این زمین تب کرده و بیمار را مرهم باشی !!

ای ابر مرد عادل!! بیا و سبز کن زمین خشک و کدر به خواب جهالت رفته را !

بیا و آه از دل مادران دل شکسته بگیر و  صلح و آرامش ارمغان آور برای کودکان زیر آوار!!

 و برهم بکوب این حکومت و قدرت های ظالم را  ...

و خستگی را از چشمان منتظر بگیر!!!

آقای خوبی ها!! زمین رو به مرگ است,

زمین تب کرده است,

زمین بیمار است...

ای طبیب و مرهم دردها بیا!!!

دلمان پوسید , موهایم سپید شد از انتظار...

بیا!!!

حال زمین بد است...

 

+شب آرزوهاست, باشد که با دل و جان نجوای روحمان باشد *اللهم عجل لولیک الفرج*

+در این شب مبارک و نورانی در این ماه با برکت و روحانی دعا کنیم برای جوانان همه ی دنیا نه تنها جوانان کشورمون , جدا از تمام مشکلات موجود (بیکاری و بیماری و ازدواج و ...) هیچ جوانی در هیچ جای دنیا درگیر اعتیاد نباشد...

+من به ماه رجب و شعبان اعتقاد خاصی دارم و از وقتی یادم میاد, زیباترین ماه در نظرم *رجب*بوده,  سال گذشته در این  ایام یک معجزه در زندگیم رخ داد..

+ان شاءالله و بحق امام زمان (عج) همه ی ما عاقبت بخیر بشیم!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:2  توسط زهرا  | 

حرفهای درگوشی...

مردد بودم بین رفتن و نرفتن...

رفتم!!!

و خود را با تصمیمات گذشته روبرو کردم

با احساسات ظریف دخترانه ام

با واقعیت ها

حرف ها...

و چقدر خوشحالم که احساس پیروزی می کنم

دلم می خواهد فریاد بزنم "خدایا شکرت"

من برای این پیروزی بهای سنگینی داده ام

بهایی به سنگینی روزهای خوش جوانی...

من قوی و صبور هستم , دوستت دارم خدای مهربانم

 

+بعضی از آدم ها و وبلاگ هایی که حرف از خدا میزنند و گاهی چه زیبا میگویند,اصلا به دلم نمیشیند,

خدایا دل مرا به راه راست هدایت کن!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:22  توسط زهرا  | 

احسن المخلوقین...

اینکه که می گویند خداوند از روح خود در انسان دمیده است

در وجود تو احساس می شود!

بوی خدا می دهی...!!!

خورشید روسیاه میشود در مقابل  برق چشمانت ,

و ماه می شود گل کوچکی از چادر نمازت,

و بهشت به انتظار قدم های تو نشسته است...

تو را سرودن جایز نیست...

تو را باید نفس کشید و ستایش کرد..!

آنگاه که به دالانهای تاریک وجودم نفوذ میکنی

و مرا پر میکنی از آرامش

تو را باید ستود, مادر مهربانم...!!!

روزت مبارک و عمرت پر برکت باد ...

 

+برای سلامتی مادرانی که وجودشان طراوت می بخشد زندگی ما را و شادی روح فرشتگان پرواز کرده,صلوات...

+از چپ و راست دستور داده اند کوتاه و مختصر بنویسم, من هم اطاعت امر کرده ام ولی دلم برای حرفهای زندانی شده در ذهنم میسوزد ...

+چندوقتی است دلم تلسکوپ میخواهد.

+عنوان این پست هم هدیه ی یکی از عزیزان می باشد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:1  توسط زهرا  | 

پنجمین سال آسمانی شدنت ...

نبودت را یاد نخواهم گرفت

چرا که همیشه هستی

میان تپش های قلبم...

چرا که نفس به نفس من میایی

چرا که احساست میکنم

چراکه تاروپود وجودم هستی...

روزها و سال ها تو را از من نخواهند گرفت

همیشه هستی,  بابای خوبم ! بابای خوبم!

 

+چقدر دلم یه آغوش پدرانه میخاد,  یه نوازش پدرانه ,آه  دلم میخاد ناز کنم برای بابام...

دلم بابا میخاد, بابا...

+تازگیا مرا به جرم دلتنگی , افسرده میخوانند, افسرده نیستم, تنها به اندازه ی تک تک ثانیه های نبود بابای مهربانم, دلتنگم...

+لحظه ی سال تحویل , قرآن باز کردم , آنقدر خدای مهربانم شفاف و زیبا باهام حرف زد که لذت بردم ,

لذت بردم از بنده بودنم...

+خدا جونم!!!شکرت بابت همه چیز, من تسلیم و راضی هستم در برابر تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 3:0  توسط زهرا  | 

دلم...

دلم در سپده دم بین الحرمین جا مانده است,

چه زود گذشت..

 

 

 +با وجود اینکه از تمام حاشیه و فرعیات دور بودم و سعی کردم نهایت استفاده رو ببرم,ولی باز هم خوابی بیش نبود چقد زود گذشت, دلم میخواهد  دوباره به صحن مبارک و پر از آرامش سرورم امام علی (ع) برگردم به حرم مولایم امام حسین (ع) , گز کنم گوشه ای و گریه کنم و گریه کنم و گریه کنم...

حتی قطره ای از عطشم برطرف نشده, بیقرارتم کربلا...

+صحنه ای که مدام تکرار میشد و دلم را پرپر میکرد, طواف کبوتران خونین و سربلندی بود که توسط گروه خبیث  داعش به شهادت میرسیدند ومن ناخودآگاه, با اشک و آه زمزمه میکردم اللهم عجل لولیک الفرج

+در میان همه ی دعاها و راز و نیاز های اندک و ناچیزم حضور داشته اید,شما نیز در حق منه آشفته دعا کنید...

+حال دلم خوش نیست,پر از دلتنگیم , دلیل و حکمت اینهمه دلتنگی را نمیدانم , فقط بخاطر شما نوشتم , همراهان عزیزم...!!

+پیشاپیش سال نو مبارک...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:4  توسط زهرا  | 

بیقرار...

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد      آرزومند نگاری به نگاری برسد

بیقرارم , پر از اشتیاق و دلم زودتر از جسمم به راه افتاده است

به مهمانی میروم...

مهمانی سروم امام حسین(ع)...

به سرزمینی میروم که تاریخ را مزین کرده و عشق را به معنای واقعی به تصویر کشیده است

به سرزمین شکستن های زینب (س)

به سرزمینی که دویدن های رقیه را تحمل کرده و به چشم خود دیده شهادت شیرخوار را

به سرزمینی که وفاداری ابالفضل ارزشمندش کرده

و اربابم حسین (ع) در آن پادشاهی میکند...

+دعاگوی همه ی شما همراهان و دوستان عزیزم خواهم بود...

+بدی هایم را ببخشایید...

 +موزییک وبلاگم واقعا حرف دلمه که مدت هاست گوش میدادم و منتظر همچنین روزی بودم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:28  توسط زهرا  | 

اندر احوالاتم...

گاهی وقت ها واژه ها حال و هوایت را توصیف نمیکنند

گاهی وقت ها برای بیان احساساتت باید سکوت کرد و سکوت کرد

مثل روزهای ساکتی که من میگذرانم

طلوع هایی که به ستاره ی شب می رسانمشان

کز کردنهای کنار بخاری و با عشق زل زدن به صورت پر از نور مادرم

و فکر کردن به اتفاق هایی که در دلم رخ داده است

و چقدر راضی و شکر گزارم از این روزهای ساکت و بی دردسر

روزهایی آرام بعد از طوفانی خشمگین و بی رحم

فقط اینکه گاهی شیطنت هایی میکنم از جنس کم عقلی و احساسات خام جوانی

شیطنت هایی که زخم میکند روحم را و مرا درگیر میکند با وجدانم,  با زهرای درونم ,با خدای مهربانم

من از این شیطنت ها, از این کج روی ها ,از این کم عقلی ها می ترسم

 میترسم از روزهایی که فاصله باشد بین و من خدایی که از رگ گردن به من نزدیک تر است

 از روزهایی میترسم که دل به غیر از خدا ببندم و آنقدر کج بروم که عمرم کفاف نکند راه مستقیم را بیابم

 از لحظه هایی که بوی خدای مهربانم ندهد, میترسم

روزهای خوب و بی دغدغه ای هستند, تنها نگران آینده ای هستم که نمک خورده باشم و ...

تنها نگران روزهایی هستم که قصه ی من و خدایم به وصال ختم نشود

خدای خوب و مهربانم!!!

 از تمام این دنیا , از تمام زرق و برق هایش , از تمام دوست داشتن ها,  عاشق شدن ها و لذت ها تورا میخواهم...

نگاه تو برای آسمانی شدن من بس است

نگاه تو برای فرار از زمین و زمینیان بس است...

خدایا !

ای ستار العیوب! ,

ای رحمان ! ای رحیم ,  لغزش های مرا ببخش...

و در دنیا و آخرت مرا همنشین دوستدارنت کن...

 

+به قومی مبتلا شدیم که فکر میکنند خدا جزآنها کس دیگری را هدایت نکرده.(ابوعلی سینا)

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:37  توسط زهرا  | 

معشوقم...

من عاشق حضرت محمد (ص) هستم...

 

+اشهد ان محمد رسول الله...

+مرگ بر صهیونیست, مرگ بر ظلم , مرگ بر همه ی زشتی ها, مرگ بر نادانی و جهالت

+ نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:1  توسط زهرا  | 

خورشید من...

نقض خواهد شد

و تو!

خورشید من...!

حتی در شب هایم,

خواهی درخشید...

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ساعت 2:21  توسط زهرا  | 

نردبانی بسوی تو...

قصد داشتم, ننوشتن را به ترسیم دلتنگی هایم ,ترجیح بدهم ,اما برای تو نوشتن, دست خودم نیست.

هرگاه دلتنگت می شوم, زمان و مکان نمیشناسم ,دستانم, بسوی قلم و دفترم راه میافتند و این تن خسته را

دنبال خود می کشند ...

چقدر ,برای تو نوشتن را دوست دارم و چقدر سبکم می کند ,نام و یادت

من , هیچ گاه در آسمان ها به دنبالت نگشته ام, هیچ گاه ,از کتاب ها سراغت را ,نگرفته ام

هیچ گاه, در دوردست ها تصورت نکرده ام ,چون دلم قرص بوده است که, از رگ گردن به من نزدیک تر, هستی

من , در خودم تو را جست و جو کرده ام

از قلب  , از دست و چشمانم سراغ تو را  , گرفته ام

و هربار , اعتراف میکنند که از تو اجازه ی حیات میگیرند ,  دلم آرام میشود که از من  , به من نزدیکتر هستی

با خود عهد بسته ام , همه ی شکست و بغض هایم را جمع کنم و از آنها  , نردبانی بسازم

با خود عهد بسته ام , همه ی بی وفایی های بندگانت را دسته کنم و از آنها نردبانی بسازم

و بالا بیایم...

وبالا بیایم تا به تو برسم به تو ای نور...! به تو ای آرامش...!

من , از این دنیا , با عظمتش , با تمام دلخوشی هایش ,  با تمام زرق و برق هایش

تنها ,  لبخند تو را می خواهم , لبخند تو را ای باوفاترین دوستم...

من  , از این دنیا  , تنها رضایت تو را می خواهم...

و با خود عهد بسته ام ,  همه ی بندگانت را حتی مادرم,  عزیزترین فرد زندگی ام  , را دوست بدارم

و تنها عاشق تو  , باشم ...

زین پس تو ,  تنها عشق من  , خواهی بود

خدای خوبم !  دوست نیمه شب هایم!دوست همیشگی ام !دوست باوفایم! دوستت دارم  , دوستت دارم

خدای مهربانم !تو در لحظه لحظه ی نفس کشیدنم  , همراه و همدرد من بوده ای

پس تنها تو,  شایسته ای که عاشقت باشم

قلب کویری مرا  , قلب به خطا رفته ی مرا ,  راهنما باش و از نور رحمتت بر من , بر احساساتم, بر تصمیماتم بتابان...

من ,  بحرانی ترین روزها و و طولانی ترین شب های زندگی را  , سپری میکنم

و تنها دل خوشی ام  , در این سرمای سوزناک بی کسی ,  تو هستی...

شنیده ام  , هرکس گمشده ای دارد و در میان انسان ها به دنبال گمشده ی خویش  , حیران است

حال میخندم به خودم و همه ی بندگانت که گمشده ی خود را  , میان زمینیان می جوییم...

چرا که گمشده ی مطلق و مشترک همه ی انسان ها  , تو هستی

تویی که گاه چه دیر کشفت میکنیم ,  در حالی که هر روز جلوی چشمانمان .  بودنت را فریاد میزنی...

خدای خوبم ! دیر آمدن های و  فراموش کاری های مرا تحمل گن...

و دعایم کن , که راه راست را بشناسم و تنها مقصدم تو باشی

خدای مهربانم بر من بردباری عطا کن ,  تا تحمل کنم  , روزهایی را که باب میلم نیست ...

و راضی باشم بر احوالات ناخوشم...

خدای زیبایم! بر من معرفت خداشناسی  عطا کن  , تا بیش از پیش خودم را به آغوش بی نهایتت  , بچسبانم

خدای پاکی ها !قلبم را پاک کن از آنچه دور میکند تورا از من...

خدای خوبم...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:27  توسط زهرا  | 

اندر احوالات دلم...

دلم به نوشتن نمی رود...

انگشتانم قهر کرده اند, با من , با قلم و دفترهایم...

انگشتانم خسته شده اند, از بس دلتنگی های مرا , بروی برگ دفتر ترسیم کرده اند

دلم به نوشتن نمی رود...

دلتنگی هایم میان اصطکاک قلم و کاغذ جا نمی شوند

دلتنگی هایم عوض شده اند ,  قابل وصف نیستند , نمی توانم لمسشان کنم

و چقدر سخت است ننوشتن  , چقدر سخت است به زبان نیاوردن

چقدر سخت است آبستن ناگفته ها بودن...

حال میفهمم,  نوشتن چه دوای قشنگی است بر آشفتگی هایم...

اما من , تمام بهانه های نوشتنم را , گم کرده ام...

دیگر نوشتن مرا کارا نیست...

من برای آمدن کسانی که سرودم ,  هیچ گاه نیامدند

و برای رفتن کسانی که نوشتم  , برای همیشه ماندند

من باید بروم ,  بروم

نوشتن مرا کارا نیست...

مدت هاست به جاده ی پیش رویم چشم دوخته ام

کفشهایم را پوشیده ام  , چادر به سر ,  چمدان به دست ,  آماده

ولی دلم ,  به رفتن نمی رود...

من هرچه میکشم از این *دل*است

از این دل ,  که هیچگاه با عقل من سازگار  , نبوده است

دلی که همیشه مظلوم بوده و مظلوم می ماند

دلم برای دلم می سوزد...

از اینکه به تمام خواسته هایش جواب رد داده ام

از اینکه دیگر هوای هیچ کس و هیچ چیز را نمیکند

از اینکه نهیب های من گوشه گیرش کرده اند

از اینکه بی رحمانه از کنار آرزوهایش گذشته ام

برای مظلومیت هایش...

دلم  می سوزد.

مدت هاست ,  دلم برای دلم ,  می سوزد

کاش کسی  , مرا و این دل مظلوم را  , به طرف جاده ای که منتظر من است هل می داد

کاش کسی دستم را میگرفت و عبورم می داد  , از لحظه هایی که می ترسم از رسیدنشان...

کاش کسی , چشم بسته مرا عبور می داد ,  از صحنه هایی که دوستشان ندارم

از روزهایی که قرار است بیایند و دل من با آنها کوک نیست...

کاش ,  هرچه زودتر  , بیایند و تمام شوند روزهایی که دلم  , هیچ به آمدنشان  , خوش نخواهد بود

کاش  , دلم ,  فراموش کند ,  آرزوهایش را

کاش دلم فراموش کند ,  رویاهایش را

کاش دلم به خواب رود...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:32  توسط زهرا  | 

مطالب قدیمی‌تر