سراچه ی ذهن من

این روزها,  اطرافم پر از کلاغ است

کلاغ هایی شوم و بدخبر,

 پوزخند میزنم و روی برمیگردانم

و به ندای قلبم گوش می دهم

ندایی که مرا به فرداهای روشن فرا می خواند

به فرداهایی پر از آرامش.

آری,  دلم قرص است ,

و مرا هراسی از این کلاغها نیست

چرا که ایمان دارم به خدایی که در همین نزدیکی هاست

به چادر نماز مادرم ,  ایمان دارم

به دستانش هنگامی که بسوی آسمان ها قد می کشند ,

به زمزمه های شبانه اش ایمان دارم.

من  به این سحرها ,

به سبز بودن فرداها ,  به خدای زیبایی ها ایمان دارم.

 ابرهای  تیره و خشن خواهند رفت ,

هوا آفتابی و مهربان خواهد شد

و خوشبختی از راه خواهد رسید.

آری ,  من خوشبختم و خوشبخت خواهم بود

چرا که ایمان دارم ,

ایمان دارم به خدایی که آغوش گرفته بنده اش را ,  زهرایش را ,

به خدایی که هیچ گاه رهایم نخواهد کرد

و تا ابد دستم را خواهد گرفت .

من  با تمام بدی , گناه و بی معرفتی هایم به خدای خویش ایمان دارم

و دوستش دارم و دوستش دارم...

 

 

 

+فراوان التماس دعا دارم از دوستان و همراهان عزیزم.

+دلم یه قالب خوشگل میخاد.

+حالم خوش نیس.

 

نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393| ساعت 3:30| توسط زهرا.ل| |

وقتی در پس تمام ناشکری ها و کوتاهی هایم چرتکه می اندازم و حساب و کتاب میکنم دارایی های دلم را,

 

همچنان تو صدرنشین قلبم هستی...

 

آغوش پر از مهر مادرم,  وجود نازنین پدرم ,  دوستان زیبای اطرافم و هیچ عشق آتشین دیگری جای تو را در قلبم

صاحب نشده است.

 

جای تو امن است و هیچ یک از بندگانت ,  حتی بهترینشان آن را صاحب نمی شود.

 

تو محبوب ترین ,  شیرین ترین و با وفاترین عضو قلبم هستی.

 

 بندگان خاصت  , بندگانی که از جانب تو مامور بوده اند و من بارها معجزه هایشان را دیده ام

 

بارها وجودم را پر از آرامش کرده اند  , بارها و بارها با یاد و نامشان جوانه زده و سبز شده ام

 

جای تو را در قلبم نخواهند گرفت.

 

خدای مهربانم...!!!

 

زخم هایم عفونی شده اند و من میترسم...

 

از چشم و دست و پاهایی که امانت نزد من است ,  می ترسم...

 

از دلی که سرکشی می کند ,  از نفسی که گاه طغیان می کند , می ترسم.

 

خدای مهربانم...!!!

 

سعادتی به من عطا کن ,  که بیش از اینها به وجودت ,  ایمان بیاورم

 

بیش از اینها خودم را بشناسم ...

 

خود را بشناسم و ایمان بیاورم ,  به قدرت هایی که  در وجودم به امانت گذاشته ای.

 

خدایا ! سعادتی به من عطا کن ,  تا وفادار باشم ,  به خودم  , به انسان و زهرا بودنم...

 

خدایا ...!

 

سعادتی به من عطا کن که حافظ اماناتت باشم...

 

و مواظبت کنم از  اندک عشقی که نسبت به تو در دل دارم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393| ساعت 1:5| توسط زهرا.ل| |

(آقا امیر حسین و فاطمه خانوم)

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393| ساعت 23:2| توسط زهرا.ل||

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ,  بیش از پیش ,  زمینی شده ام

رابطه ام با آسمان ,  شفاف نیست

انگار که فراموش کرده ام ,  خدای زیبایی ها را

نگاهم بیش از آسمان , به زمین است

در دست زمینیان به دنبال معجزه میگردم  , از بس که  , کوته فکر هستم

حالم دلم,  خوش نیست

بهانه گیر  , شده ام

شاکی ام...

روزی هزار بار ,  خودرا به دادگاه میکشم و قضاوت میکنم نفس خویش را

آری,  شاکی خودم هستم ,من مقصر تمام لحظه های زشتی هستم که روحم را مریض کرده است

من مقصر تمام شکستن هایی هستم که در جواب اعتماد های بچگانه ام چشیده ام

من مجرمم...

من به جرم بی ارادگی  , خود را دادگاهی میکنم

حالم خوش نیست...

و بدتر اینکه بی سعادت شده ام

سال های پیش , رجب های گذشته, پر از آرامش و روشنایی بودم ,  پر از معنویت

و حال امدن و رفتنش را به زور یادآور می شوم

متعجبم از اینکه ,  رجب  طوفانی بر من گذشت

آخر شما نمیدانید که ماه رجب بهشت من بوده است ,  بهترین و زیبانرین ماه سال, برای وجود کوچک من

براستی چقدر بی سعادت و زمینی شده ام

دلتنگ آسمانم ,  دلتنگ روشنایی و پرواز

به دنبال یک جای امن میگردم

جایی امن برای درد دل کردن  , برای فریاد زدن دلتنگی هایم

خدای خوبم...!

امن ترین پناهگاه من...!

باری دیگر به روی من آغوش بگشا...

می خواهم مثل قبل تر ها به آغوشت بچسبم و برایت از ناگفته هایم  , بگویم

خدای مهربانم ...!!

مرا در این روزهای آشوب و جنگ یاری کن

و به راهی بکشانم که در انتها  , تو و لبخندهایت منتظرم باشید

به راهی هدایتم کن, که مهربانی های  تو میزبان رهگذرانش باشد و نه خشمت

خدای بخشنداه ام  ...!!!

ببخش ناشکری  و بدگویی هایم را ...

درد من حصار برکه نیست, درد من زیستن با ماهیانی است, که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393| ساعت 18:21| توسط زهرا.ل| |

می ترسیدم,  امشب نتوانم خود را به دفتر و قلم هایم برسانم و دلتنگی هایم را نقاشی کنم

امروز,  تمام مسیر تپش های قلبم,  تو را فریاد میزد

ومن  آرام و بی صدا پشت عینک آفتابیم,  اشک می ریختم

و سرماخوردگی به دادم رسید , تا توجیه کنم,  گرفتگی صدایم را

اما , نبود تو  , آرامش را از من,  ربوده است

چندسالی است که نبودت,  اینگونه آزارم می دهد

امروز , دلم برای تو پر ,می کشید

برای لبخندها و نگاه های پر از عشقت .

دلتنگ مردانگی ات بودم...

دلم , برای روزهای پدر داشتنم ,  تنگ شده است و خاطرات "روز پدر" سال های گذشته را در ذهنم جست و جو می کنم...

هشت سال پیش , هچنین شبی  , رخت احرام پوشیده بودم

رخت احرام پوشیده بودم ولی قلبم و ذهنم روشن تر از لباس تنم بود

قلبم آرام آرام می تپید و من با تمام وجود آرامش و نشاط را احساس میکردم

وجودت چقدر شیرین بود و آن سفر را برای همیشه شیرین ترین و با ارزش ترین لحظه ی زندگی من کرد

و یا همین چندسال پیش "روز پدر" مسافرت بودیم و من گوشه ای از احساسم را در قالب پیامکی به تو هدیه کردم

و تو با لبخندهای زیبایت ,   احساسات مرا بلند بلند می خواندی

و من  , خجالت می کشیدم

و من ,  لذت می بردم

و من  , خوشبختی می کردم...

حال  , دلم می خواهد ,  روبرویت بنشینم

و یک دل سیر نگاهت کنم

و یک دل سیر نگاهت کنم

و یک دل سیر بغض کنم

آرام آرام اشک بریزم

به آغوشت پناه ببرم

و بگویم...

از ثانیه ثانیه نبودنت

از روزگاری که ,  دوستش ندارم

از جو ناآرامی که آزارم می دهد

از اینکه وجودت ,  می تواند آرامم کند , ولی نیستی

از اینکه همه کس و هم چیز رنگ عوض کرده است

از اینکه حتی گرگها  هم زوزه نمی کشند

گرگ ها هم یاد گرفته اند ,  عاشقانه بگویند و بدرند....

از اینکه بوی ریا  , روحم را مسموم کرده است

برایت بگویم که چقدر نیازمندت هستم

کاش بودی  و من با تمام قدرت "نه" می گفتم به ...

برایت بگویم که ناشکر نیستم ولی دلتنگی امانم را بریده است

این باب دل نبودن ها  , آزارم می دهد

اینجا , کسی معنی واژه ها را نمی داند

مثلا "دل"واژه ی بسیار نا مفهومی است

اینجا کسی شنوا نیست...

اینجا همه غریبه هستند.

و من دلم میخواهد در باز شود و آشنای سفر کرده ام به من لبخند بزند

دلم می خواهد بیایی و سامان دهی این دل بهانه گیر مرا...

بابای عزیزم! بابای مهربانم...!

ببخش که شب عیدت را اندوهگین کردم.

وسعت دلتنگیم بی نهایت است

شب پدر است...

و من ...

دلم می خواهد باشی و من به جای اینکه بگویم روحت شاد ,  روزت را تبریک بگویم

با جای دیدار با سنگ قبری سرد ,  آغوش گرمت را احساس کنم

توقع زیادی نیست

روز پدر است...

دلم پدر می خواهد

تا جشن بگیرم روز پدر را...




نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393| ساعت 1:38| توسط زهرا.ل| |

صدای صبح می آید و من وضو ساخته ام , تا برای تو بنویسم.

نمی دانم چرا برای تو نوشتن,  دل نگرانم می کند , که مبادا عیب و نقصی داشته باشد , حرف هایم...

برای تو نوشتن ,  دلواپسم می کند که مبادا ترک بردارد ,  ابهت نامت ...

برای تو نوشتن , شرمگینم می کند...

بی شک ,  احساسات من نسبت به تو ,  براین برگ ها ,  جاری نخواهد شد

و حرف هایی در پستوی سراچه ی ذهنم ,  برای همیشه می مانند.

آخر , چگونه می توانم زلالی چشمانت را بسرایم...?!

چگونه می توانم از روحی سخن بگویم که لبریز ار عشق است  , می دانی چیست عشق؟!

چگونه دستانی را بسرایم که بوی زندگی می دهد...؟!

چگونه دستانی را بسرایم که , دانه ی کوچک وجود مرا  , درختی چندین ساله ساخته است

چگونه می توان وصف کرد ,  زیبایی های آغوشت را ..؟!

چگونه مهرت را بر این برگها  , عصیان سازم...؟1

چگونه از آرامش هایی بگویم که ,  در وجودت نهفته است...؟!

چگونه شرح دهم که ,  بهترین مسکن و مرهم دردهایم ,  تو هستی...؟

چگونه از درد دل هایی بگویم که بی پرده با تو در میان میگذارم...؟

چگونه از تو بگویم...؟!!!

چگونه از لحظه هایی بگویم که بداخلاقی کرده ام ,  بی وفایی کرده ام  , بی آنکه نگران باشم رهایم می کنی؟

من بداخلاقی کرده ام و تو بیشتر آغوش به رویم گشوده ای...

نفس های تو , معطر می کند لحظه های مسموم زندگی ام را...

نفس های تو ,  به من نفس می بخشد...

نفس های تو,  بهترین هدیه های خداوند , به من است.

و چه غوغایی می کند ,  لبخندهایت...

لبخندهایت ,  همچون طوفانی است که غم های مرا به سرزمین های دور ,  تبعید می کند.

لبخند هایت ,  بهترین هدیه ی تو  , به من است.

و اما اشک هایت ,  عجیب پیرم می کند.

همیشه بخند  , همیشه بخند  , مادرم...!!!

من به پشتوانه ی لبخندهای تو  , برای فرداهایم جوانی ,  آرزو می کنم.

من به پشتوانه ی لبخندهای تو  , دوست داشتن و گذشت کردن می آموزم.

با تمام دردهایت ,  بخند ,  ای عزیز تر از جانم...!!!

تو , تو مهتاب شبهای بی کسی من هستی!!!

تو  , خورشید و گرما بخش روزهای سرد بی پدری ام هستی...!!!

تو  , شاه بانوی قصه های من ,  هستی.!!

تو ,  قهرمان سر بلند قصه های عاشقانه ی من هستی...!!

تنها ,  کسی که بی وفایی در وجودش ,  رخنه نکرده است!

 ای قهرمانم... ! ای عزیز تر از جانم... ! مادرم...!

من به دعاهایت نیازمندم...

مرا دعا کن !

مرا دعا کن ,  تا عشق را بشناسم!

تا عاشقی کردن ,  بیاموزم...

مرا دعا کن,   تا گذشت کردن را بیاموزم...!

مرا دعا کن ,  تا یاد بگیرم راه رفتن را , در این جاده های دروغین...!

مرا دعا کن,  تا بشناسم حق را...!

مرا دعا کن,  تا خودم را پیدا کنم...!

مرا دعا کن!

مرا دعا کن...!!!

روزت مبارک و عمرت پربرکت باد ,  ای برکت زندگی ما...!


تا الان به خودم اجازه نداده بودم در وصف مادرم دست به قلم ببرم

باید بزرگ تر می شدم ,

از  مادرم, همه ی مادرهای دنیا و خودم پوزش می طلبم...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393| ساعت 4:25| توسط زهرا.ل||

به انسان بودن می اندیشم, به احوالات انسان بودن...

گاه چه سخت می شوی, قوی و نیرومند, همچون آهنی در کوره ذوب می شوی و حتی آهی تو را یاری نمی کند

و گاه لطیف تر از شبنم های صبحگاهی...

و چه قصه ی بی پایانی دارد, انسان بودن و چقدر غریب و ناشناخته است انسان

به احولات انسان می اندیشم, به اشک و لبخندهایش

به غم و شادی هایش ,و به گذار بودن همه ی اینها

گاه دلم, برای انسان بودنم, می سوزد

از اینکه انسانم و دل دارم

از اینکه انسانم و عقل دارم

از اینکه انسانم و باید داوری کنم, جدال بین دل و عقلم را...

برای داورد بودنم, دلم می سوزد

از این قضاوت های بی رحمانه ,خسته شده ام

از اینکه سال ها پیش, دلم را تبعید کردم به سرزمین های دور

به سرزمینی خشک و بی احساس

از اینکه این روزها برای دلم حکم تازه ای صادر کرده ام, حبس ابد

خسته ام.

خسته ام ,از دست خودم, از دست بی رحمی هایم

از اینکه خودم را , تمامیت م را بخشیده ام, ناراضی ام

گاه احساس میکنم غصبی ام..

خدایا ..!! من از ترس تو , اینگونه بر خود سخت می گیرم

من از ترس تو , حکم صادر میکنم و پا بروی دلم می گذارم

خدایا مهربانم...!!! بیش از اینها , صبورم کن

بیش از اینها , مرا دریاب...

می دانم , اگر تو نبودی , من می پوسیدم

اگر تو نبودی ,  موریانه های دورنم  , مرا نابود میکردند

اگر تو نبودی, همین غروب امروز , از هم می پاشیدم

خدایا مهربانم ...!!! بیش از  اینها , به سراغم بیا...

بیش از اینها  , صدایم کن...

بیش از این ها ,  خلوتم را در هم بکوب

بیش از این ها ,  مهمان قلب مریضم باش

خدایا ...!!! در بین بندگانت ,  همزبانی ندارم

بیش از اینها  خودت را به من ثابت کن

من , به تو ,  به عدالتت ,  به بخشنده و مهربان بودنت , ایمان دارم

به لبخندهای تو ایمان دارم...

به روزهای خوبی که خواهد آمد ,  ایمان دارم.

به قادر مطلق بودنت ,  ایمان دارم

خدایا خوبم...!!!  در انتظار معجزه ی توام...

مرا دریاب...



برچسب‌ها: الهی و ربی من لی غیرک
نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393| ساعت 19:24| توسط زهرا.ل| |

خلاصه اینکه,  اعتباری به دنیای مجازی نیست...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393| ساعت 14:59| توسط زهرا.ل||

می گویند چهارسال است ,  ولی برای من چهل سال که نه ,  چهارصدسال گذشته است.

چه روزگار بی رحمی است...

وخوش بحال تو ,  که هیچگاه اسیر این روزگار  رنگین و  کاذب نبودی.

امسال هم سفره ی هفت سین من ,کامل نبود.

امسال هم قهرمان قصه هایم مسافرت بود و کاش روزی به پایان رسد این سفر.

امسال هم از پدرم ,  عیدی نگرفتم.

چقدر دلگیر  است روزهای بدون تو.

و چقد مصنوعی میگذرند, روزهای بدون تو

قسم میخورم در تمام لحظه های نداشتنت , عزادارت بوده ام.

آری رنگین پوشیده ام,  خودرا آراسته ام , مجلس گرمی کرده ام  , خندیده ام

اما به جان خودت قسم , هیچ کدام واقعی نبوده است ,  هیچ کدام از ته دل نبوده است

سال هاست خنده هایم  , مزه ی شادی ندارند

سال هاست ,  چیزی از من کم است

آری ناقصم,  چرا که پشتیبانم به سفر رفته است

این روزها نبودنت ,  به گلویم هجوم می آورد و مرا تا مرز خفگی می برد...

دلم,  برای عطر وجودت,  برای حرف زدنت,  راه رفتنت , برای لبخند های زیبایت ,  تنگ شده است

دلم,  دلگرمی می خواهد

دلم,  پدر می خواهد

دلم پدر می خواهد...



نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393| ساعت 20:55| توسط زهرا.ل||

آنقدر از شب ناله هایم نوشته ام,  که وصف لحظه های زیبایم را از یاد برده ام

چند روزی است که آمده ام  , ولی چیزی از من ,  جا مانده است

دلم را دخیل بسته ام به چشمه ی جوشان ,  پر از آرامش آنجا و روحم همچنان طواف میکند ,  آسمان های معطر بین الحرمین را...

آری دلم جا مانده است و چقدر خوشحالم که جای دلم  , امن است...

و ای کاش  , این تن خسته نیز قادر به همراهی دلم بود.

این روزها آرامم و ساکت.

این روزها ,  سکوتم از بغض و دلتنگی نیست  , این روزها سکوتم پر از آرامش است

پر از احساسات زیبایی که به تک تک سلول هایم  , آرامش می بخشد

ذره ذره ی عطرو زیبایی مهمانی ,  بر وجودم  , جا مانده است

حالم ,  همچنان خوش است و به چیزی فکر نمیکنم.

تنها دلتنگ ,  سحرهای نجف و کربلا هستم

به همین زودی ,  دلم برای وارث و امین الله و غروب های پربغض کربلا,  تنگ شده است

دلم  , برای سپیده دم های حرم ابالفضل  , تنگ شده است  , به همین زودی

آری,  چیزی از من جا مانده است ...

حال,  ترجیح می دهم از آرامشم لذت ببرم و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم

حتی ,  به روزهای ناخوش آینده...

حتی به جلسه ی پرسش و پاسخ هایی که,  قرار است بیایند و من هیچ آماده ی جوابگویی,  نیستم

ترجیج می دهم به سکوت پر از آرامشم تکیه کنم ,  تا به فرداهایی که که آمدنشان را انتظار نمیکشم

عهد بسته ام ببخشم...

عهد بسته ام تمام بی وفایی و شکست هایم را ببخشم به سرورم امام حسین(ع).

دلم را خالی کرده ام از تمام دلگیری و بغض ها...

آری  , تهی از هر دلگیری نسبت به بنده های بی وفای خداوند هستم

به سکوتم تکیه میکنم

حالم خوش است...

از بازیگوشی  ماهی درون تنگ لذت می برم

به سبزه ها می نگرم

به سبز شدن می اندیشم

به نو شدن

به تولدی دوباره...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392| ساعت 21:3| توسط زهرا.ل| |















قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت