این روزها,  اطرافم پر از کلاغ است

کلاغ هایی شوم و بدخبر,

 پوزخند میزنم و روی برمیگردانم

و به ندای قلبم گوش می دهم

ندایی که مرا به فرداهای روشن فرا می خواند

به فرداهایی پر از آرامش.

آری,  دلم قرص است ,

و مرا هراسی از این کلاغها نیست

چرا که ایمان دارم به خدایی که در همین نزدیکی هاست

به چادر نماز مادرم ,  ایمان دارم

به دستانش هنگامی که بسوی آسمان ها قد می کشند ,

به زمزمه های شبانه اش ایمان دارم.

من  به این سحرها ,

به سبز بودن فرداها ,  به خدای زیبایی ها ایمان دارم.

 ابرهای  تیره و خشن خواهند رفت ,

هوا آفتابی و مهربان خواهد شد

و خوشبختی از راه خواهد رسید.

آری ,  من خوشبختم و خوشبخت خواهم بود

چرا که ایمان دارم ,

ایمان دارم به خدایی که آغوش گرفته بنده اش را ,  زهرایش را ,

به خدایی که هیچ گاه رهایم نخواهد کرد

و تا ابد دستم را خواهد گرفت .

من  با تمام بدی , گناه و بی معرفتی هایم به خدای خویش ایمان دارم

و دوستش دارم و دوستش دارم...

 

 

 

+فراوان التماس دعا دارم از دوستان و همراهان عزیزم.

+دلم یه قالب خوشگل میخاد.

+حالم خوش نیس.

 



تاريخ : جمعه بیستم تیر 1393 | 3:30 | نویسنده : زهرا.ل |
وقتی در پس تمام ناشکری ها و کوتاهی هایم چرتکه می اندازم و حساب و کتاب میکنم دارایی های دلم را,

 

همچنان تو صدرنشین قلبم هستی...

 

آغوش پر از مهر مادرم,  وجود نازنین پدرم ,  دوستان زیبای اطرافم و هیچ عشق آتشین دیگری جای تو را در قلبم

صاحب نشده است.

 

جای تو امن است و هیچ یک از بندگانت ,  حتی بهترینشان آن را صاحب نمی شود.

 

تو محبوب ترین ,  شیرین ترین و با وفاترین عضو قلبم هستی.

 

 بندگان خاصت  , بندگانی که از جانب تو مامور بوده اند و من بارها معجزه هایشان را دیده ام

 

بارها وجودم را پر از آرامش کرده اند  , بارها و بارها با یاد و نامشان جوانه زده و سبز شده ام

 

جای تو را در قلبم نخواهند گرفت.

 

خدای مهربانم...!!!

 

زخم هایم عفونی شده اند و من میترسم...

 

از چشم و دست و پاهایی که امانت نزد من است ,  می ترسم...

 

از دلی که سرکشی می کند ,  از نفسی که گاه طغیان می کند , می ترسم.

 

خدای مهربانم...!!!

 

سعادتی به من عطا کن ,  که بیش از اینها به وجودت ,  ایمان بیاورم

 

بیش از اینها خودم را بشناسم ...

 

خود را بشناسم و ایمان بیاورم ,  به قدرت هایی که  در وجودم به امانت گذاشته ای.

 

خدایا ! سعادتی به من عطا کن ,  تا وفادار باشم ,  به خودم  , به انسان و زهرا بودنم...

 

خدایا ...!

 

سعادتی به من عطا کن که حافظ اماناتت باشم...

 

و مواظبت کنم از  اندک عشقی که نسبت به تو در دل دارم.

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 | 1:5 | نویسنده : زهرا.ل |

آقا امیر حسین و فاطمه خانوم

 

 

.

.

 

 



تاريخ : دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 | 23:2 | نویسنده : زهرا.ل |
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ,  بیش از پیش ,  زمینی شده ام

رابطه ام با آسمان ,  شفاف نیست

انگار که فراموش کرده ام ,  خدای زیبایی ها را

نگاهم بیش از آسمان , به زمین است

در دست زمینیان به دنبال معجزه میگردم  , از بس که  , کوته فکر هستم

حالم دلم,  خوش نیست

بهانه گیر  , شده ام

شاکی ام...

روزی هزار بار ,  خودرا به دادگاه میکشم و قضاوت میکنم نفس خویش را

آری,  شاکی خودم هستم ,من مقصر تمام لحظه های زشتی هستم که روحم را مریض کرده است

من مقصر تمام شکستن هایی هستم که در جواب اعتماد های بچگانه ام چشیده ام

من مجرمم...

من به جرم بی ارادگی  , خود را دادگاهی میکنم

حالم خوش نیست...

و بدتر اینکه بی سعادت شده ام

سال های پیش , رجب های گذشته, پر از آرامش و روشنایی بودم ,  پر از معنویت

و حال امدن و رفتنش را به زور یادآور می شوم

متعجبم از اینکه ,  رجب  طوفانی بر من گذشت

آخر شما نمیدانید که ماه رجب بهشت من بوده است ,  بهترین و زیبانرین ماه سال, برای وجود کوچک من

براستی چقدر بی سعادت و زمینی شده ام

دلتنگ آسمانم ,  دلتنگ روشنایی و پرواز

به دنبال یک جای امن میگردم

جایی امن برای درد دل کردن  , برای فریاد زدن دلتنگی هایم

خدای خوبم...!

امن ترین پناهگاه من...!

باری دیگر به روی من آغوش بگشا...

می خواهم مثل قبل تر ها به آغوشت بچسبم و برایت از ناگفته هایم  , بگویم

خدای مهربانم ...!!

مرا در این روزهای آشوب و جنگ یاری کن

و به راهی بکشانم که در انتها  , تو و لبخندهایت منتظرم باشید

به راهی هدایتم کن, که مهربانی های  تو میزبان رهگذرانش باشد و نه خشمت

خدای بخشنداه ام  ...!!!

ببخش ناشکری  و بدگویی هایم را ...

درد من حصار برکه نیست, درد من زیستن با ماهیانی است, که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.



تاريخ : سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 | 18:21 | نویسنده : زهرا.ل |
می ترسیدم,  امشب نتوانم خود را به دفتر و قلم هایم برسانم و دلتنگی هایم را نقاشی کنم

امروز,  تمام مسیر تپش های قلبم,  تو را فریاد میزد

ومن  آرام و بی صدا پشت عینک آفتابیم,  اشک می ریختم

و سرماخوردگی به دادم رسید , تا توجیه کنم,  گرفتگی صدایم را

اما , نبود تو  , آرامش را از من,  ربوده است

چندسالی است که نبودت,  اینگونه آزارم می دهد

امروز , دلم برای تو پر ,می کشید

برای لبخندها و نگاه های پر از عشقت .

دلتنگ مردانگی ات بودم...

دلم , برای روزهای پدر داشتنم ,  تنگ شده است و خاطرات "روز پدر" سال های گذشته را در ذهنم جست و جو می کنم...

هشت سال پیش , هچنین شبی  , رخت احرام پوشیده بودم

رخت احرام پوشیده بودم ولی قلبم و ذهنم روشن تر از لباس تنم بود

قلبم آرام آرام می تپید و من با تمام وجود آرامش و نشاط را احساس میکردم

وجودت چقدر شیرین بود و آن سفر را برای همیشه شیرین ترین و با ارزش ترین لحظه ی زندگی من کرد

و یا همین چندسال پیش "روز پدر" مسافرت بودیم و من گوشه ای از احساسم را در قالب پیامکی به تو هدیه کردم

و تو با لبخندهای زیبایت ,   احساسات مرا بلند بلند می خواندی

و من  , خجالت می کشیدم

و من ,  لذت می بردم

و من  , خوشبختی می کردم...

حال  , دلم می خواهد ,  روبرویت بنشینم

و یک دل سیر نگاهت کنم

و یک دل سیر نگاهت کنم

و یک دل سیر بغض کنم

آرام آرام اشک بریزم

به آغوشت پناه ببرم

و بگویم...

از ثانیه ثانیه نبودنت

از روزگاری که ,  دوستش ندارم

از جو ناآرامی که آزارم می دهد

از اینکه وجودت ,  می تواند آرامم کند , ولی نیستی

از اینکه همه کس و هم چیز رنگ عوض کرده است

از اینکه حتی گرگها  هم زوزه نمی کشند

گرگ ها هم یاد گرفته اند ,  عاشقانه بگویند و بدرند....

از اینکه بوی ریا  , روحم را مسموم کرده است

برایت بگویم که چقدر نیازمندت هستم

کاش بودی  و من با تمام قدرت "نه" می گفتم به ...

برایت بگویم که ناشکر نیستم ولی دلتنگی امانم را بریده است

این باب دل نبودن ها  , آزارم می دهد

اینجا , کسی معنی واژه ها را نمی داند

مثلا "دل"واژه ی بسیار نا مفهومی است

اینجا کسی شنوا نیست...

اینجا همه غریبه هستند.

و من دلم میخواهد در باز شود و آشنای سفر کرده ام به من لبخند بزند

دلم می خواهد بیایی و سامان دهی این دل بهانه گیر مرا...

بابای عزیزم! بابای مهربانم...!

ببخش که شب عیدت را اندوهگین کردم.

وسعت دلتنگیم بی نهایت است

شب پدر است...

و من ...

دلم می خواهد باشی و من به جای اینکه بگویم روحت شاد ,  روزت را تبریک بگویم

با جای دیدار با سنگ قبری سرد ,  آغوش گرمت را احساس کنم

توقع زیادی نیست

روز پدر است...

دلم پدر می خواهد

تا جشن بگیرم روز پدر را...






تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 1:38 | نویسنده : زهرا.ل |
صدای صبح می آید و من وضو ساخته ام , تا برای تو بنویسم.

نمی دانم چرا برای تو نوشتن,  دل نگرانم می کند , که مبادا عیب و نقصی داشته باشد , حرف هایم...

برای تو نوشتن ,  دلواپسم می کند که مبادا ترک بردارد ,  ابهت نامت ...

برای تو نوشتن , شرمگینم می کند...

بی شک ,  احساسات من نسبت به تو ,  براین برگ ها ,  جاری نخواهد شد

و حرف هایی در پستوی سراچه ی ذهنم ,  برای همیشه می مانند.

آخر , چگونه می توانم زلالی چشمانت را بسرایم...?!

چگونه می توانم از روحی سخن بگویم که لبریز ار عشق است  , می دانی چیست عشق؟!

چگونه دستانی را بسرایم که بوی زندگی می دهد...؟!

چگونه دستانی را بسرایم که , دانه ی کوچک وجود مرا  , درختی چندین ساله ساخته است

چگونه می توان وصف کرد ,  زیبایی های آغوشت را ..؟!

چگونه مهرت را بر این برگها  , عصیان سازم...؟1

چگونه از آرامش هایی بگویم که ,  در وجودت نهفته است...؟!

چگونه شرح دهم که ,  بهترین مسکن و مرهم دردهایم ,  تو هستی...؟

چگونه از درد دل هایی بگویم که بی پرده با تو در میان میگذارم...؟

چگونه از تو بگویم...؟!!!

چگونه از لحظه هایی بگویم که بداخلاقی کرده ام ,  بی وفایی کرده ام  , بی آنکه نگران باشم رهایم می کنی؟

من بداخلاقی کرده ام و تو بیشتر آغوش به رویم گشوده ای...

نفس های تو , معطر می کند لحظه های مسموم زندگی ام را...

نفس های تو ,  به من نفس می بخشد...

نفس های تو,  بهترین هدیه های خداوند , به من است.

و چه غوغایی می کند ,  لبخندهایت...

لبخندهایت ,  همچون طوفانی است که غم های مرا به سرزمین های دور ,  تبعید می کند.

لبخند هایت ,  بهترین هدیه ی تو  , به من است.

و اما اشک هایت ,  عجیب پیرم می کند.

همیشه بخند  , همیشه بخند  , مادرم...!!!

من به پشتوانه ی لبخندهای تو  , برای فرداهایم جوانی ,  آرزو می کنم.

من به پشتوانه ی لبخندهای تو  , دوست داشتن و گذشت کردن می آموزم.

با تمام دردهایت ,  بخند ,  ای عزیز تر از جانم...!!!

تو , تو مهتاب شبهای بی کسی من هستی!!!

تو  , خورشید و گرما بخش روزهای سرد بی پدری ام هستی...!!!

تو  , شاه بانوی قصه های من ,  هستی.!!

تو ,  قهرمان سر بلند قصه های عاشقانه ی من هستی...!!

تنها ,  کسی که بی وفایی در وجودش ,  رخنه نکرده است!

 ای قهرمانم... ! ای عزیز تر از جانم... ! مادرم...!

من به دعاهایت نیازمندم...

مرا دعا کن !

مرا دعا کن ,  تا عشق را بشناسم!

تا عاشقی کردن ,  بیاموزم...

مرا دعا کن,   تا گذشت کردن را بیاموزم...!

مرا دعا کن ,  تا یاد بگیرم راه رفتن را , در این جاده های دروغین...!

مرا دعا کن,  تا بشناسم حق را...!

مرا دعا کن,  تا خودم را پیدا کنم...!

مرا دعا کن!

مرا دعا کن...!!!

روزت مبارک و عمرت پربرکت باد ,  ای برکت زندگی ما...!


تا الان به خودم اجازه نداده بودم در وصف مادرم دست به قلم ببرم

باید بزرگ تر می شدم ,

از  مادرم, همه ی مادرهای دنیا و خودم پوزش می طلبم...



تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 4:25 | نویسنده : زهرا.ل |
به انسان بودن می اندیشم, به احوالات انسان بودن...

گاه چه سخت می شوی, قوی و نیرومند, همچون آهنی در کوره ذوب می شوی و حتی آهی تو را یاری نمی کند

و گاه لطیف تر از شبنم های صبحگاهی...

و چه قصه ی بی پایانی دارد, انسان بودن و چقدر غریب و ناشناخته است انسان

به احولات انسان می اندیشم, به اشک و لبخندهایش

به غم و شادی هایش ,و به گذار بودن همه ی اینها

گاه دلم, برای انسان بودنم, می سوزد

از اینکه انسانم و دل دارم

از اینکه انسانم و عقل دارم

از اینکه انسانم و باید داوری کنم, جدال بین دل و عقلم را...

برای داورد بودنم, دلم می سوزد

از این قضاوت های بی رحمانه ,خسته شده ام

از اینکه سال ها پیش, دلم را تبعید کردم به سرزمین های دور

به سرزمینی خشک و بی احساس

از اینکه این روزها برای دلم حکم تازه ای صادر کرده ام, حبس ابد

خسته ام.

خسته ام ,از دست خودم, از دست بی رحمی هایم

از اینکه خودم را , تمامیت م را بخشیده ام, ناراضی ام

گاه احساس میکنم غصبی ام..

خدایا ..!! من از ترس تو , اینگونه بر خود سخت می گیرم

من از ترس تو , حکم صادر میکنم و پا بروی دلم می گذارم

خدایا مهربانم...!!! بیش از اینها , صبورم کن

بیش از اینها , مرا دریاب...

می دانم , اگر تو نبودی , من می پوسیدم

اگر تو نبودی ,  موریانه های دورنم  , مرا نابود میکردند

اگر تو نبودی, همین غروب امروز , از هم می پاشیدم

خدایا مهربانم ...!!! بیش از  اینها , به سراغم بیا...

بیش از اینها  , صدایم کن...

بیش از این ها ,  خلوتم را در هم بکوب

بیش از این ها ,  مهمان قلب مریضم باش

خدایا ...!!! در بین بندگانت ,  همزبانی ندارم

بیش از اینها  خودت را به من ثابت کن

من , به تو ,  به عدالتت ,  به بخشنده و مهربان بودنت , ایمان دارم

به لبخندهای تو ایمان دارم...

به روزهای خوبی که خواهد آمد ,  ایمان دارم.

به قادر مطلق بودنت ,  ایمان دارم

خدایا خوبم...!!!  در انتظار معجزه ی توام...

مرا دریاب...



برچسب‌ها: الهی و ربی من لی غیرک

تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 19:24 | نویسنده : زهرا.ل |
خلاصه اینکه,  اعتباری به دنیای مجازی نیست...



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 14:59 | نویسنده : زهرا.ل |
می گویند چهارسال است ,  ولی برای من چهل سال که نه ,  چهارصدسال گذشته است.

چه روزگار بی رحمی است...

وخوش بحال تو ,  که هیچگاه اسیر این روزگار  رنگین و  کاذب نبودی.

امسال هم سفره ی هفت سین من ,کامل نبود.

امسال هم قهرمان قصه هایم مسافرت بود و کاش روزی به پایان رسد این سفر.

امسال هم از پدرم ,  عیدی نگرفتم.

چقدر دلگیر  است روزهای بدون تو.

و چقد مصنوعی میگذرند, روزهای بدون تو

قسم میخورم در تمام لحظه های نداشتنت , عزادارت بوده ام.

آری رنگین پوشیده ام,  خودرا آراسته ام , مجلس گرمی کرده ام  , خندیده ام

اما به جان خودت قسم , هیچ کدام واقعی نبوده است ,  هیچ کدام از ته دل نبوده است

سال هاست خنده هایم  , مزه ی شادی ندارند

سال هاست ,  چیزی از من کم است

آری ناقصم,  چرا که پشتیبانم به سفر رفته است

این روزها نبودنت ,  به گلویم هجوم می آورد و مرا تا مرز خفگی می برد...

دلم,  برای عطر وجودت,  برای حرف زدنت,  راه رفتنت , برای لبخند های زیبایت ,  تنگ شده است

دلم,  دلگرمی می خواهد

دلم,  پدر می خواهد

دلم پدر می خواهد...





تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 20:55 | نویسنده : زهرا.ل |
آنقدر از شب ناله هایم نوشته ام,  که وصف لحظه های زیبایم را از یاد برده ام

چند روزی است که آمده ام  , ولی چیزی از من ,  جا مانده است

دلم را دخیل بسته ام به چشمه ی جوشان ,  پر از آرامش آنجا و روحم همچنان طواف میکند ,  آسمان های معطر بین الحرمین را...

آری دلم جا مانده است و چقدر خوشحالم که جای دلم  , امن است...

و ای کاش  , این تن خسته نیز قادر به همراهی دلم بود.

این روزها آرامم و ساکت.

این روزها ,  سکوتم از بغض و دلتنگی نیست  , این روزها سکوتم پر از آرامش است

پر از احساسات زیبایی که به تک تک سلول هایم  , آرامش می بخشد

ذره ذره ی عطرو زیبایی مهمانی ,  بر وجودم  , جا مانده است

حالم ,  همچنان خوش است و به چیزی فکر نمیکنم.

تنها دلتنگ ,  سحرهای نجف و کربلا هستم

به همین زودی ,  دلم برای وارث و امین الله و غروب های پربغض کربلا,  تنگ شده است

دلم  , برای سپیده دم های حرم ابالفضل  , تنگ شده است  , به همین زودی

آری,  چیزی از من جا مانده است ...

حال,  ترجیح می دهم از آرامشم لذت ببرم و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم

حتی ,  به روزهای ناخوش آینده...

حتی به جلسه ی پرسش و پاسخ هایی که,  قرار است بیایند و من هیچ آماده ی جوابگویی,  نیستم

ترجیج می دهم به سکوت پر از آرامشم تکیه کنم ,  تا به فرداهایی که که آمدنشان را انتظار نمیکشم

عهد بسته ام ببخشم...

عهد بسته ام تمام بی وفایی و شکست هایم را ببخشم به سرورم امام حسین(ع).

دلم را خالی کرده ام از تمام دلگیری و بغض ها...

آری  , تهی از هر دلگیری نسبت به بنده های بی وفای خداوند هستم

به سکوتم تکیه میکنم

حالم خوش است...

از بازیگوشی  ماهی درون تنگ لذت می برم

به سبزه ها می نگرم

به سبز شدن می اندیشم

به نو شدن

به تولدی دوباره...




تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 21:3 | نویسنده : زهرا.ل |
سلام و عرض ادب خدمت همراهان سراچه ی ذهن من...

از طرف سرورم , سالار شهیدان , امام حسین (ع) عزیزم

دعوت شده ام و رهسپار سرزمین زنان و مردان عاشق پیشه

سرزمین تزیین گران تاریخ بشریت

سرزمین  وفاداری و مرادنگی

سرزمین مظلومیت و ...

 خواهم بود.

اینک از شما بزرگواران طلب بخشش و حلالیت دارم

امیدوارم کوتاهی و بدهی های مرا ببخشید...

سلام تک تک شما ها دوستان و همراهانم را به سرورمان  حسین (ع) خواهم رساند.

دعاگو و نائب الزیاره ی یکایک شما خواهم بود

ان شاءالله...

الهم ارزقنی شفاعته الحسین یوم الورود.





تاريخ : سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 | 0:32 | نویسنده : زهرا.ل |
قصد داشتم, ننوشتن را به ترسیم دلتنگی هایم ,ترجیح بدهم ,اما برای تو نوشتن, دست خودم نیست.

هرگاه دلتنگت می شوم, زمان و مکان نمیشناسم ,دستانم, بسوی قلم و دفترم راه میافتند و این تن خسته را

دنبال خود می کشند ...

چقدر ,برای تو نوشتن را دوست دارم و چقدر سبکم می کند ,نام و یادت

من , هیچ گاه در آسمان ها به دنبالت نگشته ام, هیچ گاه ,از کتاب ها سراغت را ,نگرفته ام

هیچ گاه, در دوردست ها تصورت نکرده ام ,چون دلم قرص بوده است که, از رگ گردن به من نزدیک تر, هستی

من , در خودم تو را جست و جو کرده ام

از قلب  , از دست و چشمانم سراغ تو را  , گرفته ام

و هربار , اعتراف میکنند که از تو اجازه ی حیات میگیرند ,  دلم آرام میشود که از من  , به من نزدیکتر هستی

با خود عهد بسته ام , همه ی شکست و بغض هایم را جمع کنم و از آنها  , نردبانی بسازم

با خود عهد بسته ام , همه ی بی وفایی های بندگانت را دسته کنم و از آنها نردبانی بسازم

و بالا بیایم...

وبالا بیایم تا به تو برسم به تو ای نور...! به تو ای آرامش...!

من , از این دنیا , با عظمتش , با تمام دلخوشی هایش ,  با تمام زرق و برق هایش

تنها ,  لبخند تو را می خواهم , لبخند تو را ای باوفاترین دوستم...

من  , از این دنیا  , تنها رضایت تو را می خواهم...

و با خود عهد بسته ام ,  همه ی بندگانت را حتی مادرم,  عزیزترین فرد زندگی ام  , را دوست بدارم

و تنها عاشق تو  , باشم ...

زین پس تو ,  تنها عشق من  , خواهی بود

خدای خوبم !  دوست نیمه شب هایم!دوست همیشگی ام !دوست باوفایم! دوستت دارم  , دوستت دارم

خدای مهربانم !تو در لحظه لحظه ی نفس کشیدنم  , همراه و همدرد من بوده ای

پس تنها تو,  شایسته ای که عاشقت باشم

قلب کویری مرا  , قلب به خطا رفته ی مرا ,  راهنما باش و از نور رحمتت بر من , بر احساساتم, بر تصمیماتم بتابان...

من ,  بحرانی ترین روزها و و طولانی ترین شب های زندگی را  , سپری میکنم

و تنها دل خوشی ام  , در این سرمای سوزناک بی کسی ,  تو هستی...

شنیده ام  , هرکس گمشده ای دارد و در میان انسان ها به دنبال گمشده ی خویش  , حیران است

حال میخندم به خودم و همه ی بندگانت که گمشده ی خود را  , میان زمینیان می جوییم...

چرا که گمشده ی مطلق و مشترک همه ی انسان ها  , تو هستی

تویی که گاه چه دیر کشفت میکنیم ,  در حالی که هر روز جلوی چشمانمان .  بودنت را فریاد میزنی...

خدای خوبم ! دیر آمدن های و  فراموش کاری های مرا تحمل گن...

و دعایم کن , که راه راست را بشناسم و تنها مقصدم تو باشی

خدای مهربانم بر من بردباری عطا کن ,  تا تحمل کنم  , روزهایی را که باب میلم نیست ...

و راضی باشم بر احوالات ناخوشم...

خدای زیبایم! بر من معرفت خداشناسی  عطا کن  , تا بیش از پیش خودم را به آغوش بی نهایتت  , بچسبانم

خدای پاکی ها !قلبم را پاک کن از آنچه دور میکند تورا از من...

خدای خوبم...!!!



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 | 15:27 | نویسنده : زهرا.ل |
دلم به نوشتن نمی رود...

انگشتانم قهر کرده اند, با من , با قلم و دفترهایم...

انگشتانم خسته شده اند, از بس دلتنگی های مرا , بروی برگ دفتر ترسیم کرده اند

دلم به نوشتن نمی رود...

دلتنگی هایم میان اصطکاک قلم و کاغذ جا نمی شوند

دلتنگی هایم عوض شده اند ,  قابل وصف نیستند , نمی توانم لمسشان کنم

و چقدر سخت است ننوشتن  , چقدر سخت است به زبان نیاوردن

چقدر سخت است آبستن ناگفته ها بودن...

حال میفهمم,  نوشتن چه دوای قشنگی است بر آشفتگی هایم...

اما من , تمام بهانه های نوشتنم را , گم کرده ام...

دیگر نوشتن مرا کارا نیست...

من برای آمدن کسانی که سرودم ,  هیچ گاه نیامدند

و برای رفتن کسانی که نوشتم  , برای همیشه ماندند

من باید بروم ,  بروم

نوشتن مرا کارا نیست...

مدت هاست به جاده ی پیش رویم چشم دوخته ام

کفشهایم را پوشیده ام  , چادر به سر ,  چمدان به دست ,  آماده

ولی دلم ,  به رفتن نمی رود...

من هرچه میکشم از این *دل*است

از این دل ,  که هیچگاه با عقل من سازگار  , نبوده است

دلی که همیشه مظلوم بوده و مظلوم می ماند

دلم برای دلم می سوزد...

از اینکه به تمام خواسته هایش جواب رد داده ام

از اینکه دیگر هوای هیچ کس و هیچ چیز را نمیکند

از اینکه نهیب های من گوشه گیرش کرده اند

از اینکه بی رحمانه از کنار آرزوهایش گذشته ام

برای مظلومیت هایش...

دلم  می سوزد.

مدت هاست ,  دلم برای دلم ,  می سوزد

کاش کسی  , مرا و این دل مظلوم را  , به طرف جاده ای که منتظر من است هل می داد

کاش کسی دستم را میگرفت و عبورم می داد  , از لحظه هایی که می ترسم از رسیدنشان...

کاش کسی , چشم بسته مرا عبور می داد ,  از صحنه هایی که دوستشان ندارم

از روزهایی که قرار است بیایند و دل من با آنها کوک نیست...

کاش ,  هرچه زودتر  , بیایند و تمام شوند روزهایی که دلم  , هیچ به آمدنشان  , خوش نخواهد بود

کاش  , دلم ,  فراموش کند ,  آرزوهایش را

کاش دلم فراموش کند ,  رویاهایش را

کاش دلم به خواب رود...



تاريخ : جمعه چهارم بهمن 1392 | 19:32 | نویسنده : زهرا.ل |
این روزها,  درگیر دلتنگی های متفاوتی هستم

دلتنگی هایی که به نبود او ,  ختم می شود

تمام دنیای روشن و شفافم به خواب رفته است ,  اینجا شب است ,  اینجا تاریک است

من به وجود او نیازمندم...

او باید باشد...

نبودش انصاف نیست

او باید باشد ,  او باید پشتم باشد

باید باشد و دلگرمم کند به روزهای آینده

من نا امید از رحمت خدای خویش نیستم ولی به وجود  او , هم نیازمندم

به اینکه روبرویم بنشیند

که شمرده شمرده برایم حرف بزند

که راهنمایی ام کند...

که امیدوارم کند...

که نوازشم کند ,  نوازش

او باید باشد و وجود خسته ام را آرام کند

اوباید باشد و نیست ,  نیست ,  نیست

من دیگر تحمل بلاتکلیفی را ندارم

آنقدر نیامدنش دیر شد که  , با غریبه ها ,  درددل میکنم

آنقدر نیامدنش دیر شد که ,  تنهایی هایم  را جار میزنم

آنقدر مسافرتش طولانی بود ,  که احساس در من مرد...

من به وجودش نیازمندم نه قاب عکس روی میز

دستانم گرمای دستانش را می خواهد نه سردی سنگ قبرش را

به وجودش نیازمندم ,  نه دست نوازشی که در خواب بر سرم میکشد

من او را در واقعیت می خواهم ,  نه خواب و رویا

بابا...!!!

بابا...!!!

بابایی...!!!

زهرا ,  دخترک دیروزت...

بزرگ شده است ,  دردهایش نیز همپای او قد کشیده اند

زهرا دخترک دیروزت ,  درگیر روزگار بی رحمی است

روزگاری که خنده را بر لبانش خشکانده

بابایی ...!!!

زهرای شاداب دیروز ,  پژمرده و گوشه گیر شده است

بابای دیروز و فرداهایم...

برایم دعا کن...

من از این مردمان می ترسم

من از تاریکی و تنهایی می ترسم

بابای خوبم من از روزهای مبهم آینده میترسم

بابایی برام دعا کن...

برای آرامشم  , برای عاقبت بخیریم دعا کن...

دوستت دارم بزرگترین حسرت زندگی ام

دوستت دارم بابای مهربانم ,  مهربانم  , مهربانم

خدایـــــــــــــــــــــــــــا حافظ و نگهدار همه ی پدرهای دنیا باش...!!!




تاريخ : دوشنبه شانزدهم دی 1392 | 0:56 | نویسنده : زهرا.ل |
منظره ها از دور زیبا هستند...

این سخن سال هاست که در ذهنم به یادگار مانده است

از سال های کودکی تا بحال...

سال های کودکی منظره ها را به طبیعت و اشیاء محدود کرده بودم

به جنگل و کوهسارهایی که براستی از دور زیبا تر هستند

حال بزرگتر شده ام...

دلتنگی هایم عمیق تر شده است

حال که انسان های اطرافم,  کودکان صادق دیروز نیستندو  همه مردمانی هستند از جنس بزرگسال

بزرگسالانی ,  پر از صفت های کشف نشده  , تعریفم از منظره ها بازتر شده است

انسان ها را نیز منظره خطاب میکنم

بسیارند انسان هایی که از دور خوشبو هستند

از دور زیبا هستند و حرف هایشان باب میل

فراوان هستند انسان هایی که ظاهری زیبا و فریبنده دارند

و فقط کافی است به آنها نزدیک بشوی

کافی است به درونشان سرک بکشی

کافی است به چهره های پشت نقابشان برسی

کافی است با آنها دست بدهی و از نزدیک استشمام کنی بوی درونی شان را...

وقتی به قلب انسان های مذکور میرسی تازه متوجه خواهی شد که چقدر زشت و کدر هستند

بی شک همه ی انسان ها اینگونه نیستند

همانطور که دریا از دور زیباست و از نزدیک زیباتر

هنگامی که صدای دلنشین امواجش, تک تک سلول هایت را آرامش میبخشد

هنگامی که پا به آب می نهی و زلالیش تو را سرشار از نشاط میکند

مطمئن میشوی که دریا از نزدیک زیبا تر است

پس انسان های از دور زیبا و از نزدیک زیبا تر ,  نیز  , کم نیستند

شهرها را مثال میزنم...

از دور نور چراغ ها ,  زیبایی آسمان را به زمین می آورد

آری شهرها از دور همانند آسمانی پر از ستاره هستند

اما هنگامی که به شهر و انسان های درونش,  میرسی

و همراه آنها خیابان ها را قدم ,  میزنی

متوجه خواهی شد ,  که خبری از زیبایی آسمان نیست

آری روی منظورم,  منظره هایی است که تنها از دور  , زیبا هستند

روی منظورم انسان هایی است  که حرف های زیبا و دلنشینشان,  ظاهر تمیز و مرتبشان تو را به وجد می آورد

و درون ناپاکشان غبار دلتنگی و عدم اعتماد را به قلبت مینشاند

براستی بسیار هستند منظره هایی که تنها از دور زیبایند...

و بی شک دنیای مجازی نیز عاری از این منظره ها نیست...





تاريخ : پنجشنبه پنجم دی 1392 | 23:27 | نویسنده : زهرا.ل |
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس