Homefeel

 

وقت بخیـر، به ســـراچه ی ذهن من خوش آمدید

Home Mobile Feed Posts Posts


آنقدر حرف برای گفتن دارم که ترجیح دادم ساکت بمانم ولی سکوت مرا مرهم نبوده و نیست.

سکانس اول: امیـــــــــد

دلم را بذر پاشیده ام, بذر امید

این روزها با هر طلوع خورشید سبز تر می شوم و غروب های دلگیر گذشته را فراموش کرده ام

شب ناله ها , اشک ها و غم ها را به دریا سپرده ام,  به سرزمین های دور تبعید کرده ام

سراچه ی ذهن وقلبم را پاک کرده ام از تمام حسرت ها و دل نگرانی ها

و جدال بین دل و عقل را پایان داده ام

آنقدر صبوری کردم  و منتظر ماندم تا هم سو کردم استدلال های عقل و بهانه های دلم را

سبک شده ام و وجود نحیف خویش را نجات دادم از درد بلاتکلیفی

سرانجام اندکی بزرگ شدم و تصمیم گرفتم

تصمیمی که رقم می زند دنیا و آخرتم را .

در این مدت وجود خدا را بیش از پیش احساس کردم

به وجود امام زمان(ع)بیشتر ایمان آورده ام

و چقدر خوشحالم که به خدا اعتماد کردم و به ندای قلبم گوش دادم

قبل تر ها هم گفته بودم ایمان دارم به خدایی که همین نزدیکی هاست ولی حال محکم تر می گویم.

در این مدت معجز های خدا را لمس کرده ام

در این مدت صدای خدا را بسیار شنیده ام و من ...

در این مدت در این روزهای آشوب و جنگ دراین روزهای سخت و تلخ مهدی موعود(عج) خیلی بیشتر از لیاقتم

همراهم بوده و برای آرامشم دعا کرده است

چقدر خوشحالم که بنده ی خدایی به این بزرگی هستم

 چقدر خوشحالم که امام زمانی به این مهربانی همراه همیشگی من است

اگر خدای بزرگم نبود اگر امام زمانم نبود بی شک در پس اینهمه لحظه های سنگین و سخت می پوسیدم

خدایا !من این شکست را می پذیرم و راضی هستم به رضایت تو و هیچ حسرت گذشته رو نمیخورم

خدایا عزیزم خطاهای مرا ببخش و به راه راست هدایتم کن.

 

سکانس دوم:تشکــــر

یکی از بزرگترین نعمت هایی که خداوند به من عطا کرده است دوستان خوب و نازنینی است که همیشه همراهم بوده اند و البته خانواده ی عزیرم

همیشه اطرافم دوستانی زیبا بوده اند که به وجودشون افتخار میکنم و بی شک  بعضی ازدوستان مجازی هم از این دسته هستند

ولی لازم است از یک شخص تشکر خاص کنم هرجند ذره ای از محبت های او جبران نخواهد شد.

مادر عزیزم, مادری که وجودش , که نفس هایش بوی زندگی می دهد , مادری که با تمام مهربانی و صبر و تجربه اش به من اعتماد کرد.

عزیزترینم , بانوی شیرینم, مادر قهرمان و مهربانم, دوستت دارم.

 

سکانس سوم: از هر دری سخنی

+در این مدت به معجزه گر بودن این دعا ایمان کامل آوردم دعایی که شخص امام زمان سفارش کرده اند.

(یــا محمد یا علی یا فاطمه یا صاحب الزمان الدرکنی و لا تهلکنی.)

+این روزا به هیچ چیز فکر نمیکنم , بیخیال کارشناسی ارشد و کار و گذشته و آینده

پراز آرامشم و همین مرا بس و کفایت باشد.

+بخاطر اعتماد زیادی که اطرافیان بهم دارن ناراحتم, بابا منم به اندازه خودم خرده شیشه دارم.

+آبجی پریا تولدت مبارک, ان شاءالله عاقبت بخیر بشی/آبجی مسافر کجایی؟دیگه سراغمو نمیگیری؟

+دلم برای حرم امام رضا پر میکشه/عیدتون مبارک.

چقدر رمضان خوب بود,  پر از آرامش

حتی غروب های جمعه اش آرام میگذشت

چقدر خوشبو بود و شیرین گذشت بر دل و جانم

اینک غروب است , غروب جمعه و دلم پر میکشد از دلتنگی

و دلم درد میکند از تنهایی...

خیلی وقت است با تو سخن نگفته ام  , رفیق روزهای کودکی ام!

خیلی وقت است درد دل هایم را پیش تو نیاورده ام

نهایت بی معرفتی است که این غروب دلگیر جمعه , تورا به یاد من انداخته است

چرا که تو باید در لحظه لحظه ی نفس کشیدنم حضور داشته باشی

بی معرفتی های مرا ببخش

و بر تصمیمات من نظر کن

و راهنمایم باش !

و دعا کن مرا ...!

دلم نمیخواهد در عصری که تو صاحب آن هستی احساس تنهایی کنم

دوست خوبم , هرروز دنیای آدم های اطرافم زشت تر میشود

هر روز ظالم تر می شویم , بی رحم تر

هر روز از معرفتمان کمتر می شود

واین خیلی بد است...

و این نشانه ی عاقبت بخیری ما نیست.

 دلم میخواهد مسیری را طی کنم که  به خیر,  خوبی ,   زیبایی,  به تو ختم شود

دلم می خواهد سال ها بعد  راضی باشم از مسیری که طی کرده ام

از انتخاب هایم راضی باشم

امام زمان عزیزم ,  مرا دعا کن !

من به خود و تصمیماتم اعتماد ندارم

پس راهنمایم باش و بر دل من بتاب.

+الهم عجل لولیک الفرج.

+آوارگی و مظلومیت غزه آزارم میدهد/مرگ بر صهیونیست...

+این روزها موجود کوچکی بنام آلا مرا سرگرم میکند , موجودی که با آمدنش عمه زهرا شده ام.

 

 

این روزها,  اطرافم پر از کلاغ است

کلاغ هایی شوم و بدخبر,

 پوزخند میزنم و روی برمیگردانم

و به ندای قلبم گوش می دهم

ندایی که مرا به فرداهای روشن فرا می خواند

به فرداهایی پر از آرامش.

آری,  دلم قرص است ,

و مرا هراسی از این کلاغها نیست

چرا که ایمان دارم به خدایی که در همین نزدیکی هاست

به چادر نماز مادرم ,  ایمان دارم

به دستانش هنگامی که بسوی آسمان ها قد می کشند ,

به زمزمه های شبانه اش ایمان دارم.

من  به این سحرها ,

به سبز بودن فرداها ,  به خدای زیبایی ها ایمان دارم.

 ابرهای  تیره و خشن خواهند رفت ,

هوا آفتابی و مهربان خواهد شد

و خوشبختی از راه خواهد رسید.

آری ,  من خوشبختم و خوشبخت خواهم بود

چرا که ایمان دارم ,

ایمان دارم به خدایی که آغوش گرفته بنده اش را ,  زهرایش را ,

به خدایی که هیچ گاه رهایم نخواهد کرد

و تا ابد دستم را خواهد گرفت .

من  با تمام بدی , گناه و بی معرفتی هایم به خدای خویش ایمان دارم

و دوستش دارم و دوستش دارم...

+فراوان التماس دعا دارم از دوستان و همراهان عزیزم.

+دلم یه قالب خوشگل میخاد.

+حالم خوش نیس.

وقتی در پس تمام ناشکری ها و کوتاهی هایم چرتکه می اندازم و حساب و کتاب میکنم دارایی های دلم را,

 

همچنان تو صدرنشین قلبم هستی...

 

آغوش پر از مهر مادرم,  وجود نازنین پدرم ,  دوستان زیبای اطرافم و هیچ عشق آتشین دیگری جای تو را در قلبم

صاحب نشده است.

 

جای تو امن است و هیچ یک از بندگانت ,  حتی بهترینشان آن را صاحب نمی شود.

 

تو محبوب ترین ,  شیرین ترین و با وفاترین عضو قلبم هستی.

 

 بندگان خاصت  , بندگانی که از جانب تو مامور بوده اند و من بارها معجزه هایشان را دیده ام

 

بارها وجودم را پر از آرامش کرده اند  , بارها و بارها با یاد و نامشان جوانه زده و سبز شده ام

 

جای تو را در قلبم نخواهند گرفت.

 

خدای مهربانم...!!!

 

زخم هایم عفونی شده اند و من میترسم...

 

از چشم و دست و پاهایی که امانت نزد من است ,  می ترسم...

 

از دلی که سرکشی می کند ,  از نفسی که گاه طغیان می کند , می ترسم.

 

خدای مهربانم...!!!

 

سعادتی به من عطا کن ,  که بیش از اینها به وجودت ,  ایمان بیاورم

 

بیش از اینها خودم را بشناسم ...

 

خود را بشناسم و ایمان بیاورم ,  به قدرت هایی که  در وجودم به امانت گذاشته ای.

 

خدایا ! سعادتی به من عطا کن ,  تا وفادار باشم ,  به خودم  , به انسان و زهرا بودنم...

 

خدایا ...!

 

سعادتی به من عطا کن که حافظ اماناتت باشم...

 

و مواظبت کنم از  اندک عشقی که نسبت به تو در دل دارم.

 

(آقا امیر حسین و فاطمه خانوم)

 

 

 

 

 

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ,  بیش از پیش ,  زمینی شده ام

رابطه ام با آسمان ,  شفاف نیست

انگار که فراموش کرده ام ,  خدای زیبایی ها را

نگاهم بیش از آسمان , به زمین است

در دست زمینیان به دنبال معجزه میگردم  , از بس که  , کوته فکر هستم

حالم دلم,  خوش نیست

بهانه گیر  , شده ام

شاکی ام...

روزی هزار بار ,  خودرا به دادگاه میکشم و قضاوت میکنم نفس خویش را

آری,  شاکی خودم هستم ,من مقصر تمام لحظه های زشتی هستم که روحم را مریض کرده است

من مقصر تمام شکستن هایی هستم که در جواب اعتماد های بچگانه ام چشیده ام

من مجرمم...

من به جرم بی ارادگی  , خود را دادگاهی میکنم

حالم خوش نیست...

و بدتر اینکه بی سعادت شده ام

سال های پیش , رجب های گذشته, پر از آرامش و روشنایی بودم ,  پر از معنویت

و حال امدن و رفتنش را به زور یادآور می شوم

متعجبم از اینکه ,  رجب  طوفانی بر من گذشت

آخر شما نمیدانید که ماه رجب بهشت من بوده است ,  بهترین و زیبانرین ماه سال, برای وجود کوچک من

براستی چقدر بی سعادت و زمینی شده ام

دلتنگ آسمانم ,  دلتنگ روشنایی و پرواز

به دنبال یک جای امن میگردم

جایی امن برای درد دل کردن  , برای فریاد زدن دلتنگی هایم

خدای خوبم...!

امن ترین پناهگاه من...!

باری دیگر به روی من آغوش بگشا...

می خواهم مثل قبل تر ها به آغوشت بچسبم و برایت از ناگفته هایم  , بگویم

خدای مهربانم ...!!

مرا در این روزهای آشوب و جنگ یاری کن

و به راهی بکشانم که در انتها  , تو و لبخندهایت منتظرم باشید

به راهی هدایتم کن, که مهربانی های  تو میزبان رهگذرانش باشد و نه خشمت

خدای بخشنداه ام  ...!!!

ببخش ناشکری  و بدگویی هایم را ...

درد من حصار برکه نیست, درد من زیستن با ماهیانی است, که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.

می ترسیدم,  امشب نتوانم خود را به دفتر و قلم هایم برسانم و دلتنگی هایم را نقاشی کنم

امروز,  تمام مسیر تپش های قلبم,  تو را فریاد میزد

ومن  آرام و بی صدا پشت عینک آفتابیم,  اشک می ریختم

و سرماخوردگی به دادم رسید , تا توجیه کنم,  گرفتگی صدایم را

اما , نبود تو  , آرامش را از من,  ربوده است

چندسالی است که نبودت,  اینگونه آزارم می دهد

امروز , دلم برای تو پر ,می کشید

برای لبخندها و نگاه های پر از عشقت .

دلتنگ مردانگی ات بودم...

دلم , برای روزهای پدر داشتنم ,  تنگ شده است و خاطرات "روز پدر" سال های گذشته را در ذهنم جست و جو می کنم...

هشت سال پیش , هچنین شبی  , رخت احرام پوشیده بودم

رخت احرام پوشیده بودم ولی قلبم و ذهنم روشن تر از لباس تنم بود

قلبم آرام آرام می تپید و من با تمام وجود آرامش و نشاط را احساس میکردم

وجودت چقدر شیرین بود و آن سفر را برای همیشه شیرین ترین و با ارزش ترین لحظه ی زندگی من کرد

و یا همین چندسال پیش "روز پدر" مسافرت بودیم و من گوشه ای از احساسم را در قالب پیامکی به تو هدیه کردم

و تو با لبخندهای زیبایت ,   احساسات مرا بلند بلند می خواندی

و من  , خجالت می کشیدم

و من ,  لذت می بردم

و من  , خوشبختی می کردم...

حال  , دلم می خواهد ,  روبرویت بنشینم

و یک دل سیر نگاهت کنم

و یک دل سیر نگاهت کنم

و یک دل سیر بغض کنم

آرام آرام اشک بریزم

به آغوشت پناه ببرم

و بگویم...

از ثانیه ثانیه نبودنت

از روزگاری که ,  دوستش ندارم

از جو ناآرامی که آزارم می دهد

از اینکه وجودت ,  می تواند آرامم کند , ولی نیستی

از اینکه همه کس و هم چیز رنگ عوض کرده است

از اینکه حتی گرگها  هم زوزه نمی کشند

گرگ ها هم یاد گرفته اند ,  عاشقانه بگویند و بدرند....

از اینکه بوی ریا  , روحم را مسموم کرده است

برایت بگویم که چقدر نیازمندت هستم

کاش بودی  و من با تمام قدرت "نه" می گفتم به ...

برایت بگویم که ناشکر نیستم ولی دلتنگی امانم را بریده است

این باب دل نبودن ها  , آزارم می دهد

اینجا , کسی معنی واژه ها را نمی داند

مثلا "دل"واژه ی بسیار نا مفهومی است

اینجا کسی شنوا نیست...

اینجا همه غریبه هستند.

و من دلم میخواهد در باز شود و آشنای سفر کرده ام به من لبخند بزند

دلم می خواهد بیایی و سامان دهی این دل بهانه گیر مرا...

بابای عزیزم! بابای مهربانم...!

ببخش که شب عیدت را اندوهگین کردم.

وسعت دلتنگیم بی نهایت است

شب پدر است...

و من ...

دلم می خواهد باشی و من به جای اینکه بگویم روحت شاد ,  روزت را تبریک بگویم

با جای دیدار با سنگ قبری سرد ,  آغوش گرمت را احساس کنم

توقع زیادی نیست

روز پدر است...

دلم پدر می خواهد

تا جشن بگیرم روز پدر را...




صدای صبح می آید و من وضو ساخته ام , تا برای تو بنویسم.

نمی دانم چرا برای تو نوشتن,  دل نگرانم می کند , که مبادا عیب و نقصی داشته باشد , حرف هایم...

برای تو نوشتن ,  دلواپسم می کند که مبادا ترک بردارد ,  ابهت نامت ...

برای تو نوشتن , شرمگینم می کند...

بی شک ,  احساسات من نسبت به تو ,  براین برگ ها ,  جاری نخواهد شد

و حرف هایی در پستوی سراچه ی ذهنم ,  برای همیشه می مانند.

آخر , چگونه می توانم زلالی چشمانت را بسرایم...?!

چگونه می توانم از روحی سخن بگویم که لبریز ار عشق است  , می دانی چیست عشق؟!

چگونه دستانی را بسرایم که بوی زندگی می دهد...؟!

چگونه دستانی را بسرایم که , دانه ی کوچک وجود مرا  , درختی چندین ساله ساخته است

چگونه می توان وصف کرد ,  زیبایی های آغوشت را ..؟!

چگونه مهرت را بر این برگها  , عصیان سازم...؟1

چگونه از آرامش هایی بگویم که ,  در وجودت نهفته است...؟!

چگونه شرح دهم که ,  بهترین مسکن و مرهم دردهایم ,  تو هستی...؟

چگونه از درد دل هایی بگویم که بی پرده با تو در میان میگذارم...؟

چگونه از تو بگویم...؟!!!

چگونه از لحظه هایی بگویم که بداخلاقی کرده ام ,  بی وفایی کرده ام  , بی آنکه نگران باشم رهایم می کنی؟

من بداخلاقی کرده ام و تو بیشتر آغوش به رویم گشوده ای...

نفس های تو , معطر می کند لحظه های مسموم زندگی ام را...

نفس های تو ,  به من نفس می بخشد...

نفس های تو,  بهترین هدیه های خداوند , به من است.

و چه غوغایی می کند ,  لبخندهایت...

لبخندهایت ,  همچون طوفانی است که غم های مرا به سرزمین های دور ,  تبعید می کند.

لبخند هایت ,  بهترین هدیه ی تو  , به من است.

و اما اشک هایت ,  عجیب پیرم می کند.

همیشه بخند  , همیشه بخند  , مادرم...!!!

من به پشتوانه ی لبخندهای تو  , برای فرداهایم جوانی ,  آرزو می کنم.

من به پشتوانه ی لبخندهای تو  , دوست داشتن و گذشت کردن می آموزم.

با تمام دردهایت ,  بخند ,  ای عزیز تر از جانم...!!!

تو , تو مهتاب شبهای بی کسی من هستی!!!

تو  , خورشید و گرما بخش روزهای سرد بی پدری ام هستی...!!!

تو  , شاه بانوی قصه های من ,  هستی.!!

تو ,  قهرمان سر بلند قصه های عاشقانه ی من هستی...!!

تنها ,  کسی که بی وفایی در وجودش ,  رخنه نکرده است!

 ای قهرمانم... ! ای عزیز تر از جانم... ! مادرم...!

من به دعاهایت نیازمندم...

مرا دعا کن !

مرا دعا کن ,  تا عشق را بشناسم!

تا عاشقی کردن ,  بیاموزم...

مرا دعا کن,   تا گذشت کردن را بیاموزم...!

مرا دعا کن ,  تا یاد بگیرم راه رفتن را , در این جاده های دروغین...!

مرا دعا کن,  تا بشناسم حق را...!

مرا دعا کن,  تا خودم را پیدا کنم...!

مرا دعا کن!

مرا دعا کن...!!!

روزت مبارک و عمرت پربرکت باد ,  ای برکت زندگی ما...!


تا الان به خودم اجازه نداده بودم در وصف مادرم دست به قلم ببرم

باید بزرگ تر می شدم ,

از  مادرم, همه ی مادرهای دنیا و خودم پوزش می طلبم...

به انسان بودن می اندیشم, به احوالات انسان بودن...

گاه چه سخت می شوی, قوی و نیرومند, همچون آهنی در کوره ذوب می شوی و حتی آهی تو را یاری نمی کند

و گاه لطیف تر از شبنم های صبحگاهی...

و چه قصه ی بی پایانی دارد, انسان بودن و چقدر غریب و ناشناخته است انسان

به احولات انسان می اندیشم, به اشک و لبخندهایش

به غم و شادی هایش ,و به گذار بودن همه ی اینها

گاه دلم, برای انسان بودنم, می سوزد

از اینکه انسانم و دل دارم

از اینکه انسانم و عقل دارم

از اینکه انسانم و باید داوری کنم, جدال بین دل و عقلم را...

برای داورد بودنم, دلم می سوزد

از این قضاوت های بی رحمانه ,خسته شده ام

از اینکه سال ها پیش, دلم را تبعید کردم به سرزمین های دور

به سرزمینی خشک و بی احساس

از اینکه این روزها برای دلم حکم تازه ای صادر کرده ام, حبس ابد

خسته ام.

خسته ام ,از دست خودم, از دست بی رحمی هایم

از اینکه خودم را , تمامیت م را بخشیده ام, ناراضی ام

گاه احساس میکنم غصبی ام..

خدایا ..!! من از ترس تو , اینگونه بر خود سخت می گیرم

من از ترس تو , حکم صادر میکنم و پا بروی دلم می گذارم

خدایا مهربانم...!!! بیش از اینها , صبورم کن

بیش از اینها , مرا دریاب...

می دانم , اگر تو نبودی , من می پوسیدم

اگر تو نبودی ,  موریانه های دورنم  , مرا نابود میکردند

اگر تو نبودی, همین غروب امروز , از هم می پاشیدم

خدایا مهربانم ...!!! بیش از  اینها , به سراغم بیا...

بیش از اینها  , صدایم کن...

بیش از این ها ,  خلوتم را در هم بکوب

بیش از این ها ,  مهمان قلب مریضم باش

خدایا ...!!! در بین بندگانت ,  همزبانی ندارم

بیش از اینها  خودت را به من ثابت کن

من , به تو ,  به عدالتت ,  به بخشنده و مهربان بودنت , ایمان دارم

به لبخندهای تو ایمان دارم...

به روزهای خوبی که خواهد آمد ,  ایمان دارم.

به قادر مطلق بودنت ,  ایمان دارم

خدایا خوبم...!!!  در انتظار معجزه ی توام...

مرا دریاب...


...
خلاصه اینکه,  اعتباری به دنیای مجازی نیست...

Powered By : Homefeel | All Rights Reserved Including The Format And Contents Of The Web Manager And It Is Prohibited To Copy

^