X
تبلیغات
سراچه ی ذهن من

نور چشمم...

صدای صبح می آید و من وضو ساخته ام , تا برای تو بنویسم.

نمی دانم چرا برای تو نوشتن,  دل نگرانم می کند , که مبادا عیب و نقصی داشته باشد , حرف هایم...

برای تو نوشتن ,  دلواپسم می کند که مبادا ترک بردارد ,  ابهت نامت ...

برای تو نوشتن , شرمگینم می کند...

بی شک ,  احساسات من نسبت به تو ,  براین برگ ها ,  جاری نخواهد شد

و حرف هایی در پستوی سراچه ی ذهنم ,  برای همیشه می مانند.

آخر , چگونه می توانم زلالی چشمانت را بسرایم...?!

چگونه می توانم از روحی سخن بگویم که لبریز ار عشق است  , می دانی چیست عشق؟!

چگونه دستانی را بسرایم که بوی زندگی می دهد...؟!

چگونه دستانی را بسرایم که , دانه ی کوچک وجود مرا  , درختی چندین ساله ساخته است

چگونه می توان وصف کرد ,  زیبایی های آغوشت را ..؟!

چگونه مهرت را بر این برگها  , عصیان سازم...؟1

چگونه از آرامش هایی بگویم که ,  در وجودت نهفته است...؟!

چگونه شرح دهم که ,  بهترین مسکن و مرهم دردهایم ,  تو هستی...؟

چگونه از درد دل هایی بگویم که بی پرده با تو در میان میگذارم...؟

چگونه از تو بگویم...؟!!!

چگونه از لحظه هایی بگویم که بداخلاقی کرده ام ,  بی وفایی کرده ام  , بی آنکه نگران باشم رهایم می کنی؟

من بداخلاقی کرده ام و تو بیشتر آغوش به رویم گشوده ای...

نفس های تو , معطر می کند لحظه های مسموم زندگی ام را...

نفس های تو ,  به من نفس می بخشد...

نفس های تو,  بهترین هدیه های خداوند , به من است.

و چه غوغایی می کند ,  لبخندهایت...

لبخندهایت ,  همچون طوفانی است که غم های مرا به سرزمین های دور ,  تبعید می کند.

لبخند هایت ,  بهترین هدیه ی تو  , به من است.

و اما اشک هایت ,  عجیب پیرم می کند.

همیشه بخند  , همیشه بخند  , مادرم...!!!

من به پشتوانه ی لبخندهای تو  , برای فرداهایم جوانی ,  آرزو می کنم.

من به پشتوانه ی لبخندهای تو  , دوست داشتن و گذشت کردن می آموزم.

با تمام دردهایت ,  بخند ,  ای عزیز تر از جانم...!!!

تو , تو مهتاب شبهای بی کسی من هستی!!!

تو  , خورشید و گرما بخش روزهای سرد بی پدری ام هستی...!!!

تو  , شاه بانوی قصه های من ,  هستی.!!

تو ,  قهرمان سر بلند قصه های عاشقانه ی من هستی...!!

تنها ,  کسی که بی وفایی در وجودش ,  رخنه نکرده است!

 ای قهرمانم... ! ای عزیز تر از جانم... ! مادرم...!

من به دعاهایت نیازمندم...

مرا دعا کن !

مرا دعا کن ,  تا عشق را بشناسم!

تا عاشقی کردن ,  بیاموزم...

مرا دعا کن,   تا گذشت کردن را بیاموزم...!

مرا دعا کن ,  تا یاد بگیرم راه رفتن را , در این جاده های دروغین...!

مرا دعا کن,  تا بشناسم حق را...!

مرا دعا کن,  تا خودم را پیدا کنم...!

مرا دعا کن!

مرا دعا کن...!!!

روزت مبارک و عمرت پربرکت باد ,  ای برکت زندگی ما...!


تا الان به خودم اجازه نداده بودم در وصف مادرم دست به قلم ببرم

باید بزرگ تر می شدم ,

از  مادرم, همه ی مادرهای دنیا و خودم پوزش می طلبم...

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 4:25 ] [ زهرا ]

[ ]

انسان بودن...

به انسان بودن می اندیشم, به احوالات انسان بودن...

گاه چه سخت می شوی, قوی و نیرومند, همچون آهنی در کوره ذوب می شوی و حتی آهی تو را یاری نمی کند

و گاه لطیف تر از شبنم های صبحگاهی...

و چه قصه ی بی پایانی دارد, انسان بودن و چقدر غریب و ناشناخته است انسان

به احولات انسان می اندیشم, به اشک و لبخندهایش

به غم و شادی هایش ,و به گذار بودن همه ی اینها

گاه دلم, برای انسان بودنم, می سوزد

از اینکه انسانم و دل دارم

از اینکه انسانم و عقل دارم

از اینکه انسانم و باید داوری کنم, جدال بین دل و عقلم را...

برای داورد بودنم, دلم می سوزد

از این قضاوت های بی رحمانه ,خسته شده ام

از اینکه سال ها پیش, دلم را تبعید کردم به سرزمین های دور

به سرزمینی خشک و بی احساس

از اینکه این روزها برای دلم حکم تازه ای صادر کرده ام, حبس ابد

خسته ام.

خسته ام ,از دست خودم, از دست بی رحمی هایم

از اینکه خودم را , تمامیت م را بخشیده ام, ناراضی ام

گاه احساس میکنم غصبی ام..

خدایا ..!! من از ترس تو , اینگونه بر خود سخت می گیرم

من از ترس تو , حکم صادر میکنم و پا بروی دلم می گذارم

خدایا مهربانم...!!! بیش از اینها , صبورم کن

بیش از اینها , مرا دریاب...

می دانم , اگر تو نبودی , من می پوسیدم

اگر تو نبودی ,  موریانه های دورنم  , مرا نابود میکردند

اگر تو نبودی, همین غروب امروز , از هم می پاشیدم

خدایا مهربانم ...!!! بیش از  اینها , به سراغم بیا...

بیش از اینها  , صدایم کن...

بیش از این ها ,  خلوتم را در هم بکوب

بیش از این ها ,  مهمان قلب مریضم باش

خدایا ...!!! در بین بندگانت ,  همزبانی ندارم

بیش از اینها  خودت را به من ثابت کن

من , به تو ,  به عدالتت ,  به بخشنده و مهربان بودنت , ایمان دارم

به لبخندهای تو ایمان دارم...

به روزهای خوبی که خواهد آمد ,  ایمان دارم.

به قادر مطلق بودنت ,  ایمان دارم

خدایا خوبم...!!!  در انتظار معجزه ی توام...

مرا دریاب...



برچسب‌ها: الهی و ربی من لی غیرک

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 19:24 ] [ زهرا ]

[ ]

...

خلاصه اینکه,  اعتباری به دنیای مجازی نیست...

[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 14:59 ] [ زهرا ]

[ ]

چهارمین سال...

می گویند چهارسال است ,  ولی برای من چهل سال که نه ,  چهارصدسال گذشته است.

چه روزگار بی رحمی است...

وخوش بحال تو ,  که هیچگاه اسیر این روزگار  رنگین و  کاذب نبودی.

امسال هم سفره ی هفت سین من ,کامل نبود.

امسال هم قهرمان قصه هایم مسافرت بود و کاش روزی به پایان رسد این سفر.

امسال هم از پدرم ,  عیدی نگرفتم.

چقدر دلگیر  است روزهای بدون تو.

و چقد مصنوعی میگذرند, روزهای بدون تو

قسم میخورم در تمام لحظه های نداشتنت , عزادارت بوده ام.

آری رنگین پوشیده ام,  خودرا آراسته ام , مجلس گرمی کرده ام  , خندیده ام

اما به جان خودت قسم , هیچ کدام واقعی نبوده است ,  هیچ کدام از ته دل نبوده است

سال هاست خنده هایم  , مزه ی شادی ندارند

سال هاست ,  چیزی از من کم است

آری ناقصم,  چرا که پشتیبانم به سفر رفته است

این روزها نبودنت ,  به گلویم هجوم می آورد و مرا تا مرز خفگی می برد...

دلم,  برای عطر وجودت,  برای حرف زدنت,  راه رفتنت , برای لبخند های زیبایت ,  تنگ شده است

دلم,  دلگرمی می خواهد

دلم,  پدر می خواهد

دلم پدر می خواهد...



[ سه شنبه پنجم فروردین 1393 ] [ 20:55 ] [ زهرا ]

[ ]

عطر مهمانی...

آنقدر از شب ناله هایم نوشته ام,  که وصف لحظه های زیبایم را از یاد برده ام

چند روزی است که آمده ام  , ولی چیزی از من ,  جا مانده است

دلم را دخیل بسته ام به چشمه ی جوشان ,  پر از آرامش آنجا و روحم همچنان طواف میکند ,  آسمان های معطر بین الحرمین را...

آری دلم جا مانده است و چقدر خوشحالم که جای دلم  , امن است...

و ای کاش  , این تن خسته نیز قادر به همراهی دلم بود.

این روزها آرامم و ساکت.

این روزها ,  سکوتم از بغض و دلتنگی نیست  , این روزها سکوتم پر از آرامش است

پر از احساسات زیبایی که به تک تک سلول هایم  , آرامش می بخشد

ذره ذره ی عطرو زیبایی مهمانی ,  بر وجودم  , جا مانده است

حالم ,  همچنان خوش است و به چیزی فکر نمیکنم.

تنها دلتنگ ,  سحرهای نجف و کربلا هستم

به همین زودی ,  دلم برای وارث و امین الله و غروب های پربغض کربلا,  تنگ شده است

دلم  , برای سپیده دم های حرم ابالفضل  , تنگ شده است  , به همین زودی

آری,  چیزی از من جا مانده است ...

حال,  ترجیح می دهم از آرامشم لذت ببرم و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم

حتی ,  به روزهای ناخوش آینده...

حتی به جلسه ی پرسش و پاسخ هایی که,  قرار است بیایند و من هیچ آماده ی جوابگویی,  نیستم

ترجیج می دهم به سکوت پر از آرامشم تکیه کنم ,  تا به فرداهایی که که آمدنشان را انتظار نمیکشم

عهد بسته ام ببخشم...

عهد بسته ام تمام بی وفایی و شکست هایم را ببخشم به سرورم امام حسین(ع).

دلم را خالی کرده ام از تمام دلگیری و بغض ها...

آری  , تهی از هر دلگیری نسبت به بنده های بی وفای خداوند هستم

به سکوتم تکیه میکنم

حالم خوش است...

از بازیگوشی  ماهی درون تنگ لذت می برم

به سبزه ها می نگرم

به سبز شدن می اندیشم

به نو شدن

به تولدی دوباره...


[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 21:3 ] [ زهرا ]

[ ]

حلالیت...

سلام و عرض ادب خدمت همراهان سراچه ی ذهن من...

از طرف سرورم , سالار شهیدان , امام حسین (ع) عزیزم

دعوت شده ام و رهسپار سرزمین زنان و مردان عاشق پیشه

سرزمین تزیین گران تاریخ بشریت

سرزمین  وفاداری و مرادنگی

سرزمین مظلومیت و ...

 خواهم بود.

اینک از شما بزرگواران طلب بخشش و حلالیت دارم

امیدوارم کوتاهی و بدهی های مرا ببخشید...

سلام تک تک شما ها دوستان و همراهانم را به سرورمان  حسین (ع) خواهم رساند.

دعاگو و نائب الزیاره ی یکایک شما خواهم بود

ان شاءالله...

الهم ارزقنی شفاعته الحسین یوم الورود.



[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 0:32 ] [ زهرا ]

[ ]

نردبانی بسوی تو...

قصد داشتم, ننوشتن را به ترسیم دلتنگی هایم ,ترجیح بدهم ,اما برای تو نوشتن, دست خودم نیست.

هرگاه دلتنگت می شوم, زمان و مکان نمیشناسم ,دستانم, بسوی قلم و دفترم راه میافتند و این تن خسته را

دنبال خود می کشند ...

چقدر ,برای تو نوشتن را دوست دارم و چقدر سبکم می کند ,نام و یادت

من , هیچ گاه در آسمان ها به دنبالت نگشته ام, هیچ گاه ,از کتاب ها سراغت را ,نگرفته ام

هیچ گاه, در دوردست ها تصورت نکرده ام ,چون دلم قرص بوده است که, از رگ گردن به من نزدیک تر, هستی

من , در خودم تو را جست و جو کرده ام

از قلب  , از دست و چشمانم سراغ تو را  , گرفته ام

و هربار , اعتراف میکنند که از تو اجازه ی حیات میگیرند ,  دلم آرام میشود که از من  , به من نزدیکتر هستی

با خود عهد بسته ام , همه ی شکست و بغض هایم را جمع کنم و از آنها  , نردبانی بسازم

با خود عهد بسته ام , همه ی بی وفایی های بندگانت را دسته کنم و از آنها نردبانی بسازم

و بالا بیایم...

وبالا بیایم تا به تو برسم به تو ای نور...! به تو ای آرامش...!

من , از این دنیا , با عظمتش , با تمام دلخوشی هایش ,  با تمام زرق و برق هایش

تنها ,  لبخند تو را می خواهم , لبخند تو را ای باوفاترین دوستم...

من  , از این دنیا  , تنها رضایت تو را می خواهم...

و با خود عهد بسته ام ,  همه ی بندگانت را حتی مادرم,  عزیزترین فرد زندگی ام  , را دوست بدارم

و تنها عاشق تو  , باشم ...

زین پس تو ,  تنها عشق من  , خواهی بود

خدای خوبم !  دوست نیمه شب هایم!دوست همیشگی ام !دوست باوفایم! دوستت دارم  , دوستت دارم

خدای مهربانم !تو در لحظه لحظه ی نفس کشیدنم  , همراه و همدرد من بوده ای

پس تنها تو,  شایسته ای که عاشقت باشم

قلب کویری مرا  , قلب به خطا رفته ی مرا ,  راهنما باش و از نور رحمتت بر من , بر احساساتم, بر تصمیماتم بتابان...

من ,  بحرانی ترین روزها و و طولانی ترین شب های زندگی را  , سپری میکنم

و تنها دل خوشی ام  , در این سرمای سوزناک بی کسی ,  تو هستی...

شنیده ام  , هرکس گمشده ای دارد و در میان انسان ها به دنبال گمشده ی خویش  , حیران است

حال میخندم به خودم و همه ی بندگانت که گمشده ی خود را  , میان زمینیان می جوییم...

چرا که گمشده ی مطلق و مشترک همه ی انسان ها  , تو هستی

تویی که گاه چه دیر کشفت میکنیم ,  در حالی که هر روز جلوی چشمانمان .  بودنت را فریاد میزنی...

خدای خوبم ! دیر آمدن های و  فراموش کاری های مرا تحمل گن...

و دعایم کن , که راه راست را بشناسم و تنها مقصدم تو باشی

خدای مهربانم بر من بردباری عطا کن ,  تا تحمل کنم  , روزهایی را که باب میلم نیست ...

و راضی باشم بر احوالات ناخوشم...

خدای زیبایم! بر من معرفت خداشناسی  عطا کن  , تا بیش از پیش خودم را به آغوش بی نهایتت  , بچسبانم

خدای پاکی ها !قلبم را پاک کن از آنچه دور میکند تورا از من...

خدای خوبم...!!!

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 15:27 ] [ زهرا ]

[ ]

اندر احوالات دلم...

دلم به نوشتن نمی رود...

انگشتانم قهر کرده اند, با من , با قلم و دفترهایم...

انگشتانم خسته شده اند, از بس دلتنگی های مرا , بروی برگ دفتر ترسیم کرده اند

دلم به نوشتن نمی رود...

دلتنگی هایم میان اصطکاک قلم و کاغذ جا نمی شوند

دلتنگی هایم عوض شده اند ,  قابل وصف نیستند , نمی توانم لمسشان کنم

و چقدر سخت است ننوشتن  , چقدر سخت است به زبان نیاوردن

چقدر سخت است آبستن ناگفته ها بودن...

حال میفهمم,  نوشتن چه دوای قشنگی است بر آشفتگی هایم...

اما من , تمام بهانه های نوشتنم را , گم کرده ام...

دیگر نوشتن مرا کارا نیست...

من برای آمدن کسانی که سرودم ,  هیچ گاه نیامدند

و برای رفتن کسانی که نوشتم  , برای همیشه ماندند

من باید بروم ,  بروم

نوشتن مرا کارا نیست...

مدت هاست به جاده ی پیش رویم چشم دوخته ام

کفشهایم را پوشیده ام  , چادر به سر ,  چمدان به دست ,  آماده

ولی دلم ,  به رفتن نمی رود...

من هرچه میکشم از این *دل*است

از این دل ,  که هیچگاه با عقل من سازگار  , نبوده است

دلی که همیشه مظلوم بوده و مظلوم می ماند

دلم برای دلم می سوزد...

از اینکه به تمام خواسته هایش جواب رد داده ام

از اینکه دیگر هوای هیچ کس و هیچ چیز را نمیکند

از اینکه نهیب های من گوشه گیرش کرده اند

از اینکه بی رحمانه از کنار آرزوهایش گذشته ام

برای مظلومیت هایش...

دلم  می سوزد.

مدت هاست ,  دلم برای دلم ,  می سوزد

کاش کسی  , مرا و این دل مظلوم را  , به طرف جاده ای که منتظر من است هل می داد

کاش کسی دستم را میگرفت و عبورم می داد  , از لحظه هایی که می ترسم از رسیدنشان...

کاش کسی , چشم بسته مرا عبور می داد ,  از صحنه هایی که دوستشان ندارم

از روزهایی که قرار است بیایند و دل من با آنها کوک نیست...

کاش ,  هرچه زودتر  , بیایند و تمام شوند روزهایی که دلم  , هیچ به آمدنشان  , خوش نخواهد بود

کاش  , دلم ,  فراموش کند ,  آرزوهایش را

کاش دلم فراموش کند ,  رویاهایش را

کاش دلم به خواب رود...

[ جمعه چهارم بهمن 1392 ] [ 19:32 ] [ زهرا ]

[ ]

حسرت...

این روزها,  درگیر دلتنگی های متفاوتی هستم

دلتنگی هایی که به نبود او ,  ختم می شود

تمام دنیای روشن و شفافم به خواب رفته است ,  اینجا شب است ,  اینجا تاریک است

من به وجود او نیازمندم...

او باید باشد...

نبودش انصاف نیست

او باید باشد ,  او باید پشتم باشد

باید باشد و دلگرمم کند به روزهای آینده

من نا امید از رحمت خدای خویش نیستم ولی به وجود  او , هم نیازمندم

به اینکه روبرویم بنشیند

که شمرده شمرده برایم حرف بزند

که راهنمایی ام کند...

که امیدوارم کند...

که نوازشم کند ,  نوازش

او باید باشد و وجود خسته ام را آرام کند

اوباید باشد و نیست ,  نیست ,  نیست

من دیگر تحمل بلاتکلیفی را ندارم

آنقدر نیامدنش دیر شد که  , با غریبه ها ,  درددل میکنم

آنقدر نیامدنش دیر شد که ,  تنهایی هایم  را جار میزنم

آنقدر مسافرتش طولانی بود ,  که احساس در من مرد...

من به وجودش نیازمندم نه قاب عکس روی میز

دستانم گرمای دستانش را می خواهد نه سردی سنگ قبرش را

به وجودش نیازمندم ,  نه دست نوازشی که در خواب بر سرم میکشد

من او را در واقعیت می خواهم ,  نه خواب و رویا

بابا...!!!

بابا...!!!

بابایی...!!!

زهرا ,  دخترک دیروزت...

بزرگ شده است ,  دردهایش نیز همپای او قد کشیده اند

زهرا دخترک دیروزت ,  درگیر روزگار بی رحمی است

روزگاری که خنده را بر لبانش خشکانده

بابایی ...!!!

زهرای شاداب دیروز ,  پژمرده و گوشه گیر شده است

بابای دیروز و فرداهایم...

برایم دعا کن...

من از این مردمان می ترسم

من از تاریکی و تنهایی می ترسم

بابای خوبم من از روزهای مبهم آینده میترسم

بابایی برام دعا کن...

برای آرامشم  , برای عاقبت بخیریم دعا کن...

دوستت دارم بزرگترین حسرت زندگی ام

دوستت دارم بابای مهربانم ,  مهربانم  , مهربانم

خدایـــــــــــــــــــــــــــا حافظ و نگهدار همه ی پدرهای دنیا باش...!!!


[ دوشنبه شانزدهم دی 1392 ] [ 0:56 ] [ زهرا ]

[ ]

کمی گپ خودمانی...

منظره ها از دور زیبا هستند...

این سخن سال هاست که در ذهنم به یادگار مانده است

از سال های کودکی تا بحال...

سال های کودکی منظره ها را به طبیعت و اشیاء محدود کرده بودم

به جنگل و کوهسارهایی که براستی از دور زیبا تر هستند

حال بزرگتر شده ام...

دلتنگی هایم عمیق تر شده است

حال که انسان های اطرافم,  کودکان صادق دیروز نیستندو  همه مردمانی هستند از جنس بزرگسال

بزرگسالانی ,  پر از صفت های کشف نشده  , تعریفم از منظره ها بازتر شده است

انسان ها را نیز منظره خطاب میکنم

بسیارند انسان هایی که از دور خوشبو هستند

از دور زیبا هستند و حرف هایشان باب میل

فراوان هستند انسان هایی که ظاهری زیبا و فریبنده دارند

و فقط کافی است به آنها نزدیک بشوی

کافی است به درونشان سرک بکشی

کافی است به چهره های پشت نقابشان برسی

کافی است با آنها دست بدهی و از نزدیک استشمام کنی بوی درونی شان را...

وقتی به قلب انسان های مذکور میرسی تازه متوجه خواهی شد که چقدر زشت و کدر هستند

بی شک همه ی انسان ها اینگونه نیستند

همانطور که دریا از دور زیباست و از نزدیک زیباتر

هنگامی که صدای دلنشین امواجش, تک تک سلول هایت را آرامش میبخشد

هنگامی که پا به آب می نهی و زلالیش تو را سرشار از نشاط میکند

مطمئن میشوی که دریا از نزدیک زیبا تر است

پس انسان های از دور زیبا و از نزدیک زیبا تر ,  نیز  , کم نیستند

شهرها را مثال میزنم...

از دور نور چراغ ها ,  زیبایی آسمان را به زمین می آورد

آری شهرها از دور همانند آسمانی پر از ستاره هستند

اما هنگامی که به شهر و انسان های درونش,  میرسی

و همراه آنها خیابان ها را قدم ,  میزنی

متوجه خواهی شد ,  که خبری از زیبایی آسمان نیست

آری روی منظورم,  منظره هایی است که تنها از دور  , زیبا هستند

روی منظورم انسان هایی است  که حرف های زیبا و دلنشینشان,  ظاهر تمیز و مرتبشان تو را به وجد می آورد

و درون ناپاکشان غبار دلتنگی و عدم اعتماد را به قلبت مینشاند

براستی بسیار هستند منظره هایی که تنها از دور زیبایند...

و بی شک دنیای مجازی نیز عاری از این منظره ها نیست...



[ پنجشنبه پنجم دی 1392 ] [ 23:27 ] [ زهرا ]

[ ]

یلدای غمگین...

شب یلدا قدم آرام بردار...
کمی احترام مانگهدار...
تو می بینی ربابم غصه داره...
بنی هاشم هنوزم داغداره...
صدای العطش در گوش مانده...
بدنها بی کفن هرگوشه مانده...
شب یلدا تو هم چله نشین باش...
سیه پوش غم سالار دین باش...


میان همه ی پیامک هایی که برای تبریک شب یلدا دریافت کرده ام , تنها همین به دلم نشست و خجالت زده ام کرد...

پس...

یلدایم سرد و خاموش خواهد گذاشت...

به یاد می آورم اولین یلدای بدون پدرم را...

اشک از وجودم سرازیر می شود...

و سرخی انار,  شیرینی هندوانه و زیبایی آجیل از یادم می رود...

سکوت میکنم,

من نیز همدرد رقیه خواهم بود...

الهم ارزقنی شفاعته الحسین یوم الورود...


[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 1:2 ] [ زهرا ]

[ ]

گمشده ام...

گم کرده ام , کسی یا چیزی , نمی دانم...؟

چیزی از من کم است ,  من کامل نیستم

کسی که باید باشد و نیست ...

کسی که جایش در دنیای من  , خالی است

کسی که نبودش ,  وجودم را آزار می دهد

کسی که در این شب های سرد و ساکت تنهایی  , نیازمندش هستم

حس خوبی که عجیب ,  محتاجش هستم

در طلب گمشده ام ,  خیابان ها را ورق میزنم

حتی به دست عابران مشکوکم ...

 فریاد میزنم نبودنش را

بیا....!!!

به دنیای من بیا...

برایم ,  دوستی ارمغان آور ...

برایم سبد سبد عاطفه ,  شبوهای دسته کرده ,  برایم لبخند ,  هدیه آور

برایم یک جلد غزل عاشقانه ,  با نگاهی صمیمانه ,  هدیه آور

برایم از صداقت ها ,  از وفاداری ها ,  از جوانمردی اندکی,  با خود آور

از کوچه ی عشق که  میگذری , برایم احساس پاک باهم بودن  و  وفا,   هدیه آور

ای گمشده ی زندگی من...!!!

ای قهرمان رویاهایم...!!!

ای بی ریا ...!!!

به دنیای واقعی من بیا...!!!

من بدون تو  کامل نیستم...

بیا و مشعلی پر از حرارت عشق ,  هدیه آور و در این شب های سرد بی کسی ,  مرهم باش ,  درد دل هایم را

نوازش گر باش ,  بارش اشک هایم را

بیا و بتاب بر ذهن مه آلود من

من ,  اینجا,  درگیر زمستان زود رسم

بیا و قندیل های وجودم را گرما ببخش

به وجودت ,  به حضورت ,  به لبخندهایت نیازمندم...

به گمانم روز آمدنت  , پر از شادی باشم , پر از آرامش

به گمانم روز موعود ,  پر از خوشبختی باشم

بیا و ثابت کن خوشبختی ,  آرامش و شادی ,  رویا نیست

که عین واقعییت است...

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 18:39 ] [ زهرا ]

[ ]

دلتنگ...

اینا جیگرک های خاله زهرا هستن...

دلم براشون تک سلولی شده...

هرکی رمز میخاد دستاش بالا...


ادامه مطلب

[ پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 ] [ 21:57 ] [ زهرا ]

[ ]

من...

نا امید نیستم...

افسرده هم نیستم

دیوانه هم نیستم

تنها دخترم...

پر از احساس

تنها انسانم ,  پر از نیاز

ناامید نیستم, اما دلگیرم

از تمام روزهایی که ,  باب میلم نیست

ناشکر نیستم,  تنها , خسته ام از تمام ناملایمت ها

صبورم ,  اما  کم حوصله می شوم,  در برابر خیانت ها

امیدوارم,  فقط  , گاهی وقت  , می رنجم از ناعدالتی ها

بنده ی خوبی نیستم ولی بی نهایت,  چشم انتظار رحمت خدای خویشم

افسرده نیستم

تنها دخترم...

دختر...

پر از احساسات ظریف

پر از احساست نرم

تنها دخترم

پر از حیاء ...

پر از حرف های ناگفته

غزل های نسروده

راه های نرفته

پر از شرم

پر از غرور...

کاش میتوانستم عصیان سازم درونم را

و به صف کشم حرف های دلم را

کاش کمی خشن بودم

کاش اندکی بی رحم بودم

کاش...

احساس میکنم این پست نیاز به ویرایش دارد...




[ شنبه نهم آذر 1392 ] [ 20:16 ] [ زهرا ]

[ ]

عشق...

دلم میخواهد , همه ی شعرهایی را که در وصف جدایی  سروده اند, از صحنه ی دفتر و کتاب ها پاک کنم


و غزل هایی را که در وصف وصال است ,  پررنگ تر بنویسم


و آنقدر تکرارشان کنم که جدایی ها  , بی معنی شود


آنقدر از رسیدن ها بنویسم که دست ها  , بسوی هم به راه افتند


شانه ها دوشادوش ...


قلب ها گره خورده به هم


  وپاها هم قدم  ,  شوند


دلم می خواهد همیشه رسیدن باشد  , همیشه رسیدن باشد


دلم می خواهد از پیوند ها قلب ها  , بنویسم


از تولد عشق ,  جوانه زدن عشق ,  اوج گرفتن عشق


خدایا...!همه ی بندگانت را مزه ی  عشق ,  بچشان


و به معشوقشان  ,  نزدیک کن


براستی تو  لایق ترینی ,  برای اینکه عاشقت باشیم


پس ای خدای زیبایم  ...!همه ی بندگانت را گرفتار عشق کن


عشق به خودت...


عشق به بنده های خوبت


و در راه رسیدن به آن


یاری مان کن...




[ جمعه یکم آذر 1392 ] [ 15:50 ] [ زهرا ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید